خانه

نیایشی در راه  

دوست خوبم علی فردوسی امشب شعری برایم فرستاد که سخت مناسب حالم بود. در دل این تلخی گزنده ترجمه‌ی این شعر مرهمی بود. دست مهربانش را می‌بوسم.


نیایشی در راه


می کوشد بیاید به درون
لحظه
می کوبد بر پنجره، هنگام که باید رفت
فراسوی هرچه در اتاق است،

امّا باید فرود بیآید راست.
پروردگارا، رسید آن هنگام،

و من باید به پا خیزم و شروع کنم
بگردم در خانه ی خالی پدرم
به دنبال چیزی که بر تن کنم
یا عریان شوم از آن
تا بتوانم زانو بزنم
و برآورم آن واژه را که نمی توانم گفت
مگر زمانی که سلخ شود خردم به تمامی.

این هم آن بافتنی خاکستری
که می پوشید پدرم در سرما
رُسته اند تارهای پکیده بر سراسر آن
مثل موهای خاکستری تنش.
برق می زنند مهمیزهای خروس جنگیش
نیز، در نور دست خشک من.
و این هم کلّه ی آن گرازی
که من زمانی شرکت کردم در کشتنش با دو پیکان:

دو چیز از زندگانی
لاقید و انجیل-خوان پدر
و بهترین و ساکن ترین لحظه ی زندگانی من
در انتظار مباهات در کلّه ی یک گراز.

هیچ. شاید می باید
از این هم بیشتر احساس بیهودگی کنم.
الیاف تنیده ی عصب را به تن می کنم
و موهای خاکستری پدر بلند قدّم
می رویند در گور خشک مثل کُرک،
می بندم مهمیزهای خروسی اش را بر پاشنه هایم
و زانو می زنم در در زیر آسمان باز.
بر سر می کشم کلّه ی توخالی گراز را
چشم می دوزم مستقیم به بالا
با سُوسُو های چشم های شیشه ایش
که کور می کنند هر چه را که بخواهد نگاه کند به درون

و وامی دارندش که بگوید کلمات را.
پر می شود آسمان شب با نور

شکار: با برگ ها
و عرق و له له زدن سگ ها
آن جا که باید سخت کوشید تا نفسی فروبُرد
یک نفس، و حبس کرد آن را در سینه.
من بر می کشم نفس حیات را
برای گراز مرده:
می گیرمش از هوای ساکن،
نگاهش می دارم در دهان صلب گراز،
و می بینم:

مردِ از نو جوان شده ای را با کمانی
و پیکانی سبزرنگ که کشیده است آن را تا بناگوش
ایستاده در عمق جویباری کوهستانی
ساکن تر از در ختان یا صخره ها،
منتظر و خیره

جانوران، فرشتگان
کمابیش همان قدر بی جنبشم من اکنون

جنبش پر شوری در اطرافم به راه می افتد
از سگانی که بر می جهند از آب

ماه و ستارگان جمب نمی خورند

دندان هایم را به هم می فشارم، و باز می شود
دهانم، یک وجب، به زور دندان های نیش

می گذرد کلمه ای ازمیان لبه های بسته ام

می درم سگی را با دندان، می افتد، می افتد باز
همچنان دست و پا زنان، رو بر می گرداند و می میرد
شناکنان. حس می کنم که تک تک موهای پشتم
می ایستند راست در سوراخ سوزن

آنجا که مو بود
بر روی سرم می ایستد
انگار که آن جا است

ساکن است مرد؛ ساکن تر است: ساکن

آری.

چیزی می تابد از او
مثل پرتو آفتاب،  یا ستاره.
پیش می روم به سوی او

(جانوران، فرشتگان)

با نور که در من ایستاده است،
پوشیده با سگان، امّا آب
کج می شود با صدای زه کمان

اختران تنظیم می کنند تمام مدارهاشان را

صدائی که بر می خیزد از انگشتانش،
مثل کلمه ای مضراب خورده، به تندی رسوخ می کند
دوباره در من، درختان می کوشند رقص کنان
دست و پا چلفتی بیآیند بیرون از جنگل

من چیز دیگری گفته ام

و در زیر، زیر آب،
می رقصند سنگریزه های خوابآلود
بر بستر جویبار

جهان چون تخته های خشک صدا می کند
می تپد با تپش قلب
با تپش استخوان

و هر تصویری از مرگ
قرمز می شود در سر من
مردِ خون تکان نمی خورد

پدرم بر تنم رنگ باخته است

سگ هایِ خون
بر گوشهایم می آویزند،
استخوان های سایه وار اندام ها
کلاف های خورشید بر آب
با هم انبوه می شوند به سیاهی

ماهتاب، ماهتاب

خورشید سوار می شود بر تاجم
و من می افتم؛ فرو می غلطم
در آب؛
از زبانم خون می جوشد
راهی اقیانوس؛
کنار می رود، می بینم
درختها را که کش می آیند و می درند، می بینم او را
که نگاه می کند بالا

درون خُودِ مُوئی
من می نگرم به بالا از درونِ
سکونِ کاملِ کشتن با دو پیکان.
دیده ام که خوک مرا می بیند وقتی می کشم او را
و من آنچنان ساکن ام که امید داشتم باشم.
هنوز همچنان ساکنم، و هنوز.
بافتنی پدرم
هجوم می برد بر من در تاریکی.
نمی بینم چیزی را، امّا فقط برای لحظه ای

چیزی در من می گذرد
مثل یک حادثه، یک نگاه غافل
مثل انفجار یک ستاره
شش میلیون سال دور از اینجا
که دارد نورش تمام می شود

درست زمانی که در من می گذرد.
خون گراز می راند در رودخانه
می برد با خود تصویر زنده یِ
قاتل ترین سکون مرا.
شتاب می گیرد
و قلب من می تپد
خون مرغ زنگ می زند روی پاشنه ها ی من
تازگی، انگار نزدیک زخم مرگ
یا فرار. من کمابیش ارتفاع می گیرم
از کف، از گور پدرم
سینه خیز می روم،

و بعد برمی خیزم
آنچنان که معمولاً بر می خیزم.
در می آورم کلّه ی گراز را،
و قلاّب ها و بافتنی له له زن را
و پائین می روم از پلّه های غبارگرفته
و هرگز دیگر باز نمی گردم.

مطمئن نیستم که چه گذشت
یا این که چیزی گذشت،

امیدم تنها این است که
افکار بی ربطی که فکر می کند شخص
هنگام که می کوشد نیایش کند
نیایش باشند

و من توانسته ام که با ابزار خودم
برسم به آن جایگاه شناوری در بلندی
که بتوانم در آن با هرکس
به جز پدران حنیف—
آن ها که دیدند فرشتگان می آیند،
تن هاشان درخشنده در بوته
و کُرک برّه ها و چشمان جانوران،
تا پاسخ دهند به هر سئوالی که می پرسیدند مردمان
به زبان بهشت
با تصویرهای زمینی
قادر متعال:

پیشگوئی ها، آتش در برج های گناه آلود،
تباهی و بارآوری بر خاک،
ذرّت، ملخ و خاکستر،
جمجمه ی شیر که می تپد با عسل،
خون نخستین زایمان،
دوشیزه ای که با نگاهی بارور شد
مثل یک ستاره ی درحال انفجار
و فرزندی که از نور تمام زائیده شد—

جائی که من می توانم بگویم، تنها، و به راستی،
که سکون من چنان سبع بود،
که مخم چنان پر خون،
که دست راستم چنان ساکن،
که گرمای گور پشمی پدرم
چنان عشق بار
و پاشنه های تیز کشتار پَردار چنان
بلندی بخش
که خرد چنان مرده
که چیزی مهم می توانست باشد:

که، اگر ناشنوده،
می توانست جوری گفته شده باشد.

 
شعر از جیمز دیکی، ترجمه‌ی علی فردوسی


وحشی از شعر  

لیندا بیست و شش ساله‌است. در بخارست به دنیا آمده و در سوربون فرانسه دکترای ادبیات تطبیقی می‌خواند. شعرهایش به من این نوید را می‌دهد که باید مشتاقانه منتظر شاعری منحصر به فرد، زنده و وحشی بمانم.

 

 
۱
بس دور، به زمانی دور
گم‌‌گشته‌ی استپ‌ها
جنگجویان چنگیزخان
در شکنجه‌ی عطش،
به ناچار خون اسب‌هاشان را نوشیدند
تا نجات یابند.

شاعر هم مست می‌شود
وقتی شعرش را می‌راند
گراز خونی وحشی را.


۲
میزی که شاعران بر آن می‌نوشند
از خاک رس ساخته شده‌است.
تک‌شاخی به آن‌ها می‌پیوندد
صندلی بر می‌دارد و نوشیدن آغاز می‌کند
زبانش لکنت پیدا می‌کند
لب‌هایش ارغوانی از زن‌های جوان بسیار
از اعماق روشن شراب تحریرهای بلند سر می‌دهد،
و تک‌شاخ، حواس‌پرت و گیج
به جامش تکیه می‌کند
و  با شاخش پیشانی‌هایشان را می‌خراشد،
شعرهای محشری
که فردا صبح
هیچ‌کس به خاطر نمی‌آورد.

میزی از خاک رس و ابر که شاعران بر آن می‌نوشند.

دو شعر از لیندا ماریا باروس، ترجمه‌ی محسن عمادی


شعر و فیزیک  
می‌خواستم فیزیکدان شوم
بوسه‌های تو مرا شاعر کرد.
پیش از آن
دو دست‌گاه بی‌سیم ساخته بودم
می‌دانستم که امواج صدایت
با چه سرعتی حرکت می‌کنند
چطور در گوشی من تکثیر می‌شوند
و نسخه‌های صدایت را در چه فاصله‌ای می‌توان شنید.
قرار بود قاعده‌ای کشف کنم
که انرژی‌های پراکنده‌ی تو را از فضا گرد بیاورم
از آن‌ها جسم تو را بیافرینم
با لبخند، با اشک.
درآغوشت
ضریب اصطکاک پوست بر پوست، سیال در سیال را
اندازه می‌گرفتم،
ضریب جاذبه‌ی زمین را
و مکان دقیق سقوط را در حرکت دورانی.
نمی‌دانستم فرکانس بوسه‌های تو را چگونه حساب کنم
کدام سرعت را بر فاصله‌ی میانمان تقسیم کنم.
در آغوش تو
هر بار با سرعت نور به میان ستارگان پرتاب می‌شدم
و هر بار جوان‌تر می‌شدی.
حالا
با همه‌ی دانش فیزیکم
تنها می‌توانم جرم سیاه‌چاله‌ای را اندازه بگیرم
که هر جسم زنده‌ای را
به انرژی‌های سکوت
تبدیل می‌کند.

ردپا  
تنم در زمان کش می‌آید
از ساعت دو به ساعت سه
از ساعت سه به ساعت چهار...
دستم در ساعت دو روی پله‌ها مانده‌است
پاهایم در ساعت سه در میان خیابان
لب‌هایم به دیوار چسبیده‌اند در ساعت چهار.
ماشین‌ها از میان تنم رد می‌شوند
فروشنده‌های دوره‌گرد
مردمی که از هر رهگذری می‌پرسند «آتیش داری؟»
زنگ تلفن
مرا از میان ساعت‌ها گرد می‌آورد
پوکه‌های سیگار به گوشتم چسبیده‌اند.
پوستم
پر از ردپاست.

طوفان  

برای : ک

وقتی باد زوزه می‌کشد
ابرهای سیاه می‌آیند
رعد و برق می‌شود
و  در پیاده‌رو می‌لرزم،
شعرم
میخ و چکش به دست می‌گیرد.

در بوران،
وقتی رهگذران چترهایشان را سفت می‌چسبند
ترافیک خیابان‌ها را بند می‌آورد
و آگهی‌ها، برگ‌ها، قوطی‌های آب میوه
در پیاده‌روها سرگردان می‌شوند،
سطرهای شعرم
تخته‌پاره‌ها را شانه به شانه حمل می‌کنند.

زیر همان تابلوی همیشگی ایستاده‌ام
درون اسفنجی‌ام
باران را در خود جذب می‌کند.
سطرها
کلمه به کلمه
اره می‌کنند
چکش می‌کوبند.
زیر همان تابلوی همیشگی
شعرم
در کار کشتی ساختن‌ است.

کشتی
روزهای بسیار سرگردان است
رهگذران محو شده‌اند
خیابان‌ها وجود ندارند.
کبوتری خیس
زیر سطرها لانه کرده‌است.
می‌گذارم همین‌جای شعر بماند .
شاید یک روز پربگیرد و
روی همان تابلوی همیشگی
بنشیند.


یک یاد و دو تن  

می‌خواهم از این خاطره حرف بزنم
حالا ولی خیلی محو است- انگار چیزی نمانده‌است-
خوب، سال‌ها پیش بود، اولین سال‌های بلوغ.

پوستی، انگار یاسمن
آن روز ماه اوت -ماه اوت بود؟-
هنوز فقط می‌توانم چشم‌ها را به خاطر بیاورم:
آبی، فکر می‌کنم، آبی بودند-
بله، آبی. 
یک آبی کبود.

شعر از کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی محسن عمادی

در کتابی
که حافظه‌ی من است...
در صفحه‌ی نخست
فصلی‌ که اولین بار
تو را دیدم
کلمه‌ای ظاهر می‌شود...
این‌جا زندگی تازه‌ای آغاز می‌شود

شعر از دانته، ترجمه‌ی محسن عمادی


یک روز ابدی  

تاریخت
عمر ابدیت مرا کوتاه می‌کند.

حجم نگفته‌ای در هوا پراکنده است
پیاده‌روها را تنگ می‌کند
اسم کوچه‌ها را عوض می‌کند.
ابدیتم سر قرار می‌ایستد
از همه‌ی عابران
ساعت می‌پرسد.

در فاصله‌ی بی‌قراری و شک،
برف کوه‌ها آب می‌شود.
خیابان‌ را آب می‌گیرد.
بعضی‌ زیر آب راه می‌روند.
بعضی‌ سوار تخته پاره‌ای می شوند.
روی تخته‌پاره‌ها، مردی ویولون،
زیر آب، زنی پیانو می‌زند.
ویولن آتش می‌گیرد.
صدایش از آتش می‌گریزد.
خود را به آب می‌زند.
پیانو می‌پوسد. زنگ می‌زند.
صدایش خود را به روی آب می‌کشد.
مرد صدای پیانو را در دست‌های سوخته‌اش می‌گیرد.
زن صدای ویولن را در دست‌های پوسیده‌اش می‌گیرد.
صداها به چشم‌ها زل می‌زنند التماس می‌کنند
زن روی آب شناور است.
مرد روی آب شناور است.
صدای قدم‌های تو
از عمق آب می‌آید.
خیابان صامت می‌شود.
محو می‌شود.

ابدیتم
پشت میز کافه می‌نشیند
برای تو چای می‌ریزد
دست‌های تو را می‌گیرد.
تاریخت
لیوان چای را طوفانی می‌کند
درهای کافه به هم می‌خورند
دست‌هایت زیر میز پنهان می‌شوند.
نوازش‌هایم از من می‌گریزند
صدایم از من فرار می‌کند
حجم نگفته‌ای
روی میز کناری نشسته‌است.

روی آب شناورم
از کافه رفته‌ای
شاید هنوز هم
همیشه‌ی تو
همیشه‌تر است.


چه کسی این کابوس را از من می‌گیرد  

بعد از ده سال، فرمی از نوشتن را تجربه می‌کنم که آمیزه‌ای از شعر، موسیقی، نوول و مناقشات فلسفی‌است. به سرم زد یکی دو صفحه از متن را اینجا بیاورم:

اسب‌ها نخستین قربانیان کابوس‌های من‌اند. اسبم قهوه‌ای بود. ترک عمویم سوارش می‌شدم و می‌رفتم صحرا. روزهای درو بود. شالی‌زار زرد بود. آفتاب زرد بود. مادربزرگ سبز می‌پوشید. می‌خواند: «آنقدر آواز خواندم که گلویم گرفت و راه کهن را خار و خسک پوشاند. داس و تبر بر می‌دارم و به جان راه می‌افتم، عقابی می‌شوم و تو را می‌دزدم». اسبم را کنار آوازش می‌بستیم. داس‌ها ساقه‌های گندم را قطع می‌کردند. گندم‌ها خرمن می‌شدند. آفتاب سرخ می‌شد. درو به پایان می‌رسید. خرمن‌‌ها را می‌بردیم. مزرعه را آتش می‌زدیم. مزرعه سرخ بود.
پاییز است. بیشه‌ی نزدیک زرد است، سرخ است. اسب را به درختی بسته‌اند. عمو هیزم می‌شکند. اسب شیهه می‌کشد. پایش زخمی‌است. تبر  سرخ ‌است. کرباس سفید بر پای اسب سرخ است. چشم‌های اسب را می‌بندند. او را به اعماق بیشه می‌برند. رهایش می‌کنند. دیگر اسب ندارم. همهٰ‌ی زمستان را اسب ندارم. گاوهایمان گم شده‌اند. شب و روز دنبالشان می‌گردیم. جنگل تاریک است. باران مرا در چکمه‌های سرخ می‌شوید. تب می‌کنم. همه‌ی زمستان را تب کرده‌ام.
بهار است. مادربزرگ در پیراهن سبز از رودخانه آب می‌آورد. می‌گوید:«یک گله‌ی کامل. آن طرف رودخانه آب نوشید. نگاهم می‌کرد. گریه می‌کرد. دانه‌های اشکش قد بندهای انگشت بود. لنگ‌لنگان با گله‌ی اسب‌ها رفت». مادربزرگ برایم یک گله اسب آورد. همه‌ی اسب‌ها گریه می‌کردند. اشک‌هایشان قد بندهای انگشت من بود. من گله‌ی اسب‌های گریان را زندگی می‌کنم. از کنار کرباس سرخ و کاغذ دور می‌شوم. مادربزرگ در خلوت خانه می‌خواند، او در کوچه‌های نم‌دار ده. کودکش را بغل می‌گرفت و در باران راه می‌رفت. گرسنه بود. روبروی ایوان خانه می‌نشست، زیر آواز می‌زد. جنونش معمولی شده‌بود. هیچ‌کس او را نمی‌دید. شبحی بود که عابران از پشته‌ی تنش می‌گذشتند. می‌دانست که من تعقیبش می‌کنم. می‌دانست که دزدکی از سفره گل سرخی برایش پرت می‌کنم . صدایش را دوست داشتم. هنوز نمی‌توانم در کوچه‌های ده قدم بردارم و او را نشنوم با پوست سرخ و سفید و خنده‌های هرزه‌گرد. چگونه می‌شد او را دید؟ در پوشیدگی لباس یا در عریانی کامل؟ تاریخ درهای خانه را به روی آوازش می‌بست. پوزخندی حواله‌ی تمنایش می‌کرد. من در ایوان تاریخ نشسته بودم. زیر چشمی نگاهش می‌کردم. رنگین‌کمان از تن در می‌آورد. رنگین‌کمان در هوا قوسی بر می‌داشت و روی گل و لای سقوط می‌کرد. عریان بود. خطوط تنش از لای کلماتم سر می‌خورند. صدایش در چهاردیواری کاغذ می‌پیچد:«یار غریبه‌ی من، دیشب هوای آن داشتم که به کوچه‌ی تو بیایم، برایم تله‌ی آهنی تدارک دیدند. اگر امشب به صد گلوله بدل شود، نه کوچه‌ات را ترک می‌کنم، نه تو را.» حالا صدا در میان کاغذ و تاریخ به دام افتاده‌است. زمستان است. سفیدی کاغذ سرد است. یک صبح، در یک صفحه‌، با تاریخ سال‌ها پیش، او را در کنجی پیدا می‌کنند، یخ‌زده. شاید این سطرها تنها سنگ قبرش باشند.


سفال  

برای: ک.

در من زنان بسیار
در تو مردان بسیار دفن شدند.
خنده‌ها بوسه‌ها پیمان‌ها پوسید کود شد
بعضی‌ زنده به گور شدند
گروهی دنبال گنج بودند جادو شدند
چند نفر طبیعی مردند
ارواحشان شب‌ها از پله‌های مرده‌شورخانه بالا می‌آیند
کلید می‌اندازند تا دور نعش تازه‌ پایکوبی کنند
فانوس‌ها در حواشی‌مان پت‌پت می‌کنند.
گرگ‌ها زوزه می‌کشند.

پر از گورهای دسته‌جمعی‌‌،
آرام‌گاه‌های خانوادگی،
مزار بی‌نشان لب‌هایی که فقط یک‌بار بوسیده شدند
گورستان‌ها
در خیابان‌ها راه می‌روند
سوار ماشین می‌شوند
سر کار می‌روند
کلماتشان عاریتی‌است
در باران بوی خاک می‌دهد
خارهای وحشی،
گل‌های سرخ
از یقه‌هاشان بیرون می‌زند.

شهر بزرگ می‌شد
بولدوزرها حافظه‌‌‌ها را شیار می‌کردند
بر آسفالت خیابان‌ها خاطره‌ای نمی‌رویید
شمعی روشن نمی‌شد
ارواح در پاگرد پله‌ها سرگردان می‌شدند

متروک
خارج از طرح
می‌بوسیدمت
مه دهانم را پر می‌کرد
اشباح بر پوستم پایکوبی می‌کردند
دامنت گل آلود بود
دست‌هایت خاکی‌ بودند
پاهایشان مرا ورز می‌داد
تو را ورز می‌داد
در هم می‌آمیختیم
سرخ
سرخ
در کوره  سفال می‌شدیم
حالا هرشب بر بام‌های بارانگیر
چکه
چکه
نجوا می‌کنیم.


یک نامه  

نیام عزیزم

این نامه را سرگشاده می‌نویسم. تا از رابطه‌ی عشق و سیاست حرف بزنم. شاید از سیاست عشق اگر بیان چنین عبارتی از من ناگوار نباشد. در واپسین نامه از تو خواستم که دیگر نه با من تماس بگیری و نه برای من نامه‌ای خصوصی بنویسی. هنوز هم بر این باور پافشاری می‌کنم چرا که کلمات تو مرا سخت زخمی و آشفته می‌کند.  بگذار مثل همیشه  این نامه را بند به بند بنویسم که هم از دره‌ی عمیق میان منش تو  به عنوان یک چریک قدیمی و منش من که یک شاعرم حرف بزند و هم بغضی را بر این صفحات  منفجر کنم تا در طنین انفجارشان ببینی که چقدر برای من عزیزی. اشک‌های من این متن را نقطه‌گذاری می‌کنند.
۱- سال‌ها پیش وقتی با یار همراهم از همین حکایت سخن می‌گفتم، غروب بود. دم پاساژ‌های خیابان گاندی ماشینمان را پارک کرده‌بودیم. از او می‌پرسیدم «اگر در من خوی یک گرگ را ببینی، اگر یک روز مرا یک جانی بیابی، آیا عشقت رو به نابودی می‌گذارد؟» او مثل تو باور داشت که نمی‌توان عاشق چنین دیوی شد. رابطه‌ی میان عشق و اخلاق نزد هردوی شما رابطه‌ای مسلم بود. من اما به اصرار تمام بر این باور بودم که از این دو هیچیک مويد دیگری نیست و اساسا عشق برای کسی که بر منظر اخلاق می‌نشیند بی‌معناست و اخلاق برای کسی که در مقام عشق.
۲- وقتی جن‌زدگان داستایوفسکی را می‌خواندم از دیدن هیبت استاروگين وحشت می‌کردم، یادم نمی‌رود که یک شب کامل زیر تخت خوابگاه دانشجویی درازکشیدم و لرزیدم از وحشتی که داستان سقوط کامو در من ساخته بود. این هر دو، وجوه تاریک و موحش مرا نشانم می‌داد. می‌دیدم که استاروگين و راوی سقوط از رگ‌های گردنم هم به من نزدیک‌ترند و به روزهای نوجوانی‌ام برمی‌گشتم. دوستان هم مسلک آن روز‌های خود را به یاد می‌آوردم که امروز چماقداران و جانیانی هستند که یاران امروز مرا به شکنجه‌ی وحشت به مسلخ می‌برند. اگر عشق نبود، امروز دست‌های من ظلمت بود. دست‌های من دوزخ بود.
۳-هفده ساله‌ام. عاشقم. یک روز بارانی‌است. بی‌چتر زیر باران راه می‌روم و ترانه زمزمه می‌کنم. دوستی از من می‌پرسد که وقتی اخلاق را باور نداری چطور می‌توانی بفهمی که کارت درست است یا غلط؟ می‌گفتم: یک لحظه را به روشنی می‌بینم، چشم‌های او را زیر باران وقتی از پله‌های تاریک بالا می‌رود و به من می‌خندد. هروقت این لحظه تار و مات شد، هر وقت هستی زنده‌ی خود را از کف نهاد، اخلاق در من رشد می‌کند. هروقت این نگاه به همین وضوح باقی ماند، نیازی به اخلاق ندارم. درست یا غلط بودن کنش من، در ادراک امکان زیستنم در آن لحظه تعریف می‌شود. هروقت کاری انجام می‌دهم و این کار در معرض قاطعیت و زلالی این نگاه، بی لرزش، انجام می‌شود، گناه نکرده‌ام.
۴- شانزده‌ساله بودم که دریافتم نمی‌توانم آن نگاه را لمس کنم، مگر آن‌گاه که همه‌ی انسان‌ها را دوست بدارم. فهمیدم که نمی‌توانم هستی‌های زنده‌ی پیرامونم را به نام‌ها و نشانه‌ها تقلیل دهم. فهمیدم که هرچه بیشتر خودم را می‌بخشم، بی‌‌انتظار پاسخ، آن‌ نگاه، زلال‌تر از همیشه در من می‌پیچد. آن‌وقت‌ها بود که دریافتم، چیزی که فاصله‌ی مرا از چشم‌های زنی که از پله‌های تاریک بالا می‌رود و به من می‌خندد، وسیع‌تر می‌کند، وجود سه کیفیت در هستی انسانی من است: قصد، میل و هراس. از این هرسه بارها حرف زدم و همه‌ی زندگی‌ام بیان مبارزه‌ی من و این سه کیفیت ویرانگر بوده‌است. سیاست و اخلاق از نظر من فرزندان این سه کیفیت‌اند و این سه، قاتلین شعرند. خشم و انتقام هم بچه‌های خلفشان بودند.
۵- یک عصر، در میان گل‌ها در بالکن خانه‌ی عزیزی در مادرید، دوستان ایرانی‌ام از من می‌پرسند که از نظر تو چطور می‌شود به این سرزمین تلخ کمک کرد. یقین داشتم که با خشم نمی‌توان کاری از پیش برد. دوستان ایرانی‌ام سال‌ها فکر می‌کردند باید دست به هرکاری بزنند تا مردم را با خشمی بیدار کنند که انقلابشان بر گرده‌ی خشم سوار شود. خشم بومرنگی‌است که هروقت پرتابش می‌کنی به خودت بر می‌گردد.
۶- سیاست را به معنای متعارفش نمی‌فهمم. یک بازی پیچیده که بازیگرانش انسان‌ها نیستند. اشیای زنده نیستند. اما هستی‌های زنده را جابجا می‌کند. می‌کشد. ثروتمند می‌کند. فقیر می‌کند. ما هر روز در میدان انتخاب و مبارزه‌ایم. انتخاب میان نور و تاریکی. در گرگ و میش مرز‌های نور و تاریکی ایستاده‌ایم. تاریکی و روشنی در ما تقارن ندارند. زمان ندارند. حافظه داریم. تاریخ نداریم و فقط یک مبارزه در جهان وجود دارد و آن عشق است. تنها کنشی که به گمان من سیاسی‌ترین کنش جهان است. چرا که هستی‌اش، انکار همه‌ی سیاستی‌است که شما از آن دم می‌زنید.  این‌ها را مدت‌ها قبل در یک مصاحبه‌ی رادیویی، در پاسخ خبرنگاری فرانسوی  گفتم که مدام از استراتژی‌های متمایل به چپ حرف می‌زد.
۷-شاملو در سخنرانی‌اش از ملتی حرف زد که حافظه‌ی تاریخی ندارد. میلوش در «ذهن دربند» کتمان را به ایرانی‌ها نسبت داد. ما همه مردمی‌ هستیم که چنان از گذشته‌ی خویش شرمساریم که قرن‌ها کتمان پیشه‌کرده‌ایم. قرن‌ها کتمان خالق این نسیان تاریخی‌است. عاشقان خانه‌ی اسرارند. سری که خود نیز نمی‌دانند. سر، ناشناخته و ندانسته‌ایست که عشق تنها راه درآمدن به آستانه‌ی آن است. اما عاشقان رازی ندارند. رازها اسباب فاصله‌اند. در پرده‌ای اختفا، نهانند و هستی‌شان در گرو کتمانشان است. رازهایمان شرم و خجلتمان از بودنمان است.  ما ویرانی‌های مغول را پنهان می‌کنیم. نقش خود را در حمله‌ی چنگیزخان انکار می‌کنیم. خیال می‌کنیم اگر خوش جلوه‌کنیم، آبادیم و جهان را بر محور خویش، برشی کج می‌دهیم. اعوجاج و اغراق ما در بیان تلخی‌های زندگیمان هم برای سلب مسئولیتی‌است که هر انتخاب بر گرده‌ی ما نهاده‌است. با این تاریخ و حافظه‌ی ویران باید رو در رو در آمد. از آن نباید گریخت. باید خود را هرچقدر هم کریه در حافظه عیان کرد. بزک، دوزک و آرایش روبنا، درون را آباد نمی‌کند. راه عریانی، شب تا صبح نشستن معصومانه در دریاچه‌ی یخ‌زده‌ایست که سرمای موحش‌اش فرزند تاریح قصد و میل و هراس ماست.   
۸- کارمن یوروبا در میزگردی در بارسلونا از من پرسید: اگر در برابر قدرت، به ضد قدرت ایمان نداری، فکر نمی‌کنی جهان را به سمت استبداد یا آنارشی هدایت خواهی کرد؟ مثال امبرتو اکو را برایش زدم. گانگسترها و پلیس‌ها با هم می‌جنگند. هرچه پلیس‌ها قوی‌تر شوند و راه‌های تازه‌تری ابداع کنند، گانگسترها هم قوی‌تر می‌شوند. ضدقدرت، قدرت را ازبین نمی‌برد، با هم قوی می‌شوند. تعادل اجتماع و دولت‌ها در گرو رشد متوازن این‌ دو است. ولی شعر، بیرون عرصه‌ی قدرت و ضد قدرت می‌ایستد. نابهنگام است. ندانسته‌است. بی‌شائبه‌است. عریان است.  مفهوم جامعه در گرو ایجاد فاصله‌ای میان طبیعت و انسان شکل می‌گیرد. شعر این فاصله را نمی‌فهمد. جامعه واژه‌ایست بی‌معنا در ساحت شعر. شعر با هستی‌های بی‌نامی روبروست که آن‌ها را در عریانی و زندگی لمس می‌کند.
۹-کلارا در نامه‌ی خود شعر را به بیان گاندی یک مقاومت منفی بی‌پایان می‌داند. در میان منش‌های سیاسی جهان، تنها منشی که به شعر پهلو می‌ساید، راه و رسم گاندی‌است. شور و ایمان عشق آگاپه، تنها راهی‌است که می‌توان با آن انسان اجتماعی را چون انسان دید. دوست من، تاریخ و حافظه‌ی ویرانمان، مردممان را ویران می‌کند. آدمی که لاف عشق می‌زند، ویرانه را آباد می‌کند. از ویرانه کوچ نمی‌کند تا خانه‌ی امنی بیابد. سزان، به دنبال تجلی آن لحظه بود. لحظه‌ای که همه‌ی جهان اطراف محو می‌شود و یک‌تن، یک تصویر، یک هستی زلال می‌شود. این لحظه را می‌توان زیست. وقتی عاشقم، هیچ‌کس فرصتش را از دست نمی‌دهد. من روبروی فردی با گوشت و استخوان ایستاده‌ام که هیچ طعنی مرا از عشق‌اش باز نمی‌دارد. آنقدر می‌ایستم تا ویرانه‌ها آباد شوند. آن‌وقت، اختیار از اوست. آبادانی می‌تواند مرا انتخاب نکند. همانطور که به تقریب همه‌ی آبادی‌های کوچک و بزرگ زندگی‌ام، خانه‌ی هستی‌های دیگرند. عاشقان از نو زاده می‌شوند. مولانا می‌گفت: «زاده‌ی اولم بشد، زاده‌ی عشقم این نفس/ من زخودم زیادتم، زانکه دوبار زاده‌ام.». کودک، عریان به جهان می‌آید. بی بار و بنه. بی‌سطل و ازار. برای از نو زاده‌شدن باید بخشنده بود. رها کرد.
۱۰- دوست مهربان من، من ویران بودم. بد بودم. عشقی مرا آباد کرد. آن‌که پی‌جوی آن‌است که دیگری عاشقش باشد، آباد نخواهد شد. آن‌که عشق می‌ورزد، آباد می‌شود. تمام امید من این است که شعله‌ای را در نگاه او ببینم. تا شاید طلیعه‌ی آبادانی‌اش مرا سرشار کند. چنان‌که در طلیعه‌ی عشق نخستینم بود. می‌خواهم لحظه‌ی را زندگی کنم که مادر این شعر هولان زیسته‌است:

هيچ به مادر پيرت نگاه کرده‌ای
که رختخوابت را آماده می‌کند 
چطور ملافه را می‌کشد، صاف می‌کند، تا می‌زند و مرتب می‌کند
حتی يک چين هم پیدا نمی‌کنی
تنفس‌اش، حرکت دست‌هايش و کف دستانش
چنان مهربان‌اند
که هنوز آتش تخت جمشيد را در گذشته‌ها خاموش می‌کنند
و حالا در حال آرام کردن طوفانی در آينده‌اند
طوفانی در سواحل چين يا در دريايی ناشناخته.


صحبت تمام شد. حرفی نماند. فقط چشم‌انتظاری و امیدی ماند که مرا به ندانستگی لحظات روبرو پرتاب می‌کند.

بدرود. 


بيشتر...
عریانی
ترانه‌های روسی ۶
نقش ‌نیمه‌برجسته‌ از قهرمانان
شاید درددلی باشد
خانه‌تکانی
از خرت و پرت‌ها
وداع
صندلی و تو
عاشقانه
افسانه‌ی آفرینش
عاشقانه
دختر عاشق
سرما
انقلاب
تحویل سال نو
خواب
فرشته‌ها ۸
فرشته‌ها ۷
اسب‌ها ۱۶
معامله ۲
معامله
برای تولد یک دوست
شب
شاعر و عنکبوت
ماه بالای پراگ
زنگ‌های پراگ
مادری
بازگشت از مرگ خویش
پیشکش به برفهای امروز
باران
یک ترانه‌ی عاشقانه
ماه
پرتره‌ی شخصی
ترانه‌های وداع
بندبازی بر صراط
در این ميانه
فرشته‌ها ۶
صدای هیس مار
کوههای بلند
گل‌های سرخ
اسب‌ها ۴
شادی
لباس‌های نمدار
اون وقتا
تنفسی در اعماق خاک
یک عریضه‌ی بی مایه
از پله‌های برفی
شعر، هویت و جهانی‌سازی
اسب‌ها ۳
اسب‌ها ۲