A Name For Nobody
در بهار آزادی
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
۱ «همهی مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها يکجور نيست: واسه آنهايی که به سفر میروند حکم راهنما را دارند واسه بعضی ديگر فقط يک مشت روشنايیِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره يک معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما اين ستارهها همهشان زبان به کام کشيده و خاموشند. فقط تو يکی ستارههايی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
-چی میخواهی بگويی؟
-نه اين که من تو يکی از ستارههام؟ نه اين که من تو يکی از آنها میخندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه میکنی برايت مثل اين خواهد بود که همهی ستارهها میخندند. پس تو ستارههايی خواهی داشت که بلدند بخندند.» : شاهزاده کوچولو، سنت اگزوپری، ترجمهی شاملو
تامورا ریوایچی شاعر ژاپنی مینویسد: روزی که طبیعت تقلید از هنر را وانهاد، ویرانه شد. طبیعت فینفسه معنایی ندارد، آنچه ستارهی قصهی شاهزاده کوچولو را به ستارهای بدل میکند که میتواند بخندد، نقش خاطره است و در واقع نقش حضور انسان در آن. گروهی از فلاسفه، شعر را «معنای جسمیت یافته» میدانند. در این عبارت دو عنصر کلیدی به چشم میخورد: معنا و جسم. این هر دو در فعل شدن با هم متحد میشوند، عملی که این شدن را ممکن میکند، شعر است.
۲ آدمیزاد موجود متناقضی است. اصلا تناقض را نمیشود از هویت آدمی جدا کرد. هیچکس هویت متحدی ندارد. ضمیر «من» یکی از غامضترین جلوههای زبان را به نمایش میگذارد. «من» بیش از آنکه هویت واحدی داشته باشد و حتی ارادهی واحدی، به یک «ما» اشاره میکند، اما این «ما» نه یک حزب است، نه یک ایدئولوژی واحد سیاسی و فلسفی، نه یک جمع حتی دوستانه. «من» با خودش میجنگد. «من» عوض میشود. «من» از خودش اعلام برائت میکند. آنچه توهم یگانگی «من» را برای «ما» به ارمغان میآورد، وجود جسم است. «من» در یک کالبد انسانی جسمیت مییابد. اما رابطهی معنا و جسم رابطهی یک به یک و واحدی نیست. با این حال قوانین اجتماعی، یک جسم را در قبال معناهای متفاوت مجازات میکنند. مجازات اعدام ریشه در همین تصور یگانگی جسم و معنا دارد: در صورت سادهشدهاش تصور یگانگی جسم و هویت. اساس مبارزهی منفی بدون خشونت، در پذیرش همین معناهای متفاوت جسمی است که نام انسان را بر آن نهادهایم.
فلاسفهی قدیمی دست به دامان مفهوم «ذات» میشدند تا بتوانند میان جسم و هویت رابطهای یک به یک برقرار کنند. «ذات» و تعابیر همداستانش مثل «فطرت» به شیوههایی از تفکر تعلق دارند که به دنبال حذف تناقض از معنا و هویت انسان بودند. با این حال حتی در دایرهی سخن مذهبی هم قادر به حذف و انحلال این تضادها نبودهاند چنانکه ابوسعید ابوالخیر معترف است که «روزی هزار بار کافر و روزی هزار بار مسلمان میشوم.» . غالب مجازاتهایی که بر جسم آدمی تحمیل میشود ریشه در همین تفکر «ذاتباور» و «وحدتآفرین» دارد، از مجازت اعدام گرفته تا دیگر مجازاتهای جسمانی.
۳ جسم آدمی، مثل خود طبعیت، به عمد ویران نمیکند. یعنی در آن قصدی نیست. «قصد» یا عمد از یک خواست، معنا و هویت بر میخیزد. آنچه قرار است مجازات شود، جسم نیست که قصدیاست که به واسطهی جسم خود را عملی میکند. اما این قصدها، خواستهها و هویتها به تنهایی شکل نمیگیرند. در یک بستر روایی به وجود میآیند، شکل مییابند و عمل میکنند. این بستر روایی در لحظهی تولد آدمی ایجاد نمیشود، بلکه آدمیزاد در میانهی یک روایت تاریخی به دنیا میآید. روایت تاریخی استبداد، روایت تاریخی مجازات، روایت تاریخی عشق. رد این روایت تاریخی را در پدیدهای به اسم «زبان» میشود جستجو کرد. «زبان» که یکی از مهمترین ابزارهای خلق معناست، یک پدیدهی تاریخی است. درست در لحظهای که کودک یاد میگیرد حرف بزند و پدر و مادر برایش دست میزنند، در واقع او را به میانهی یک روایت تاریخی دعوت کردهاند و از تماشایش در این روایت که خود به آن متعلقند، لذت میبرند. با این حال، شکلگیری مفهوم شهر بدون وجود قراردادی که اجتماع را ممکن میکند، رخ نمیداد. در این قرارداد، یک «جسم» انسانی با همهی معانی متفاوتش در یک و فقط یک بازهی معتبر از معنا با مفهوم جعلی و قراردادی اجتماع به توافق میرسد. با اینحال هدف از این قرارداد و توافق ایجاد شرایط بهتر برای این پیکرهی انسانی است: از خورد و خوراک گرفته تا سرپناه تا امکان جفتیابی و لذت. در این میانه، قراردادهای دیگری هم هست که در قبال امکانات کمتر برای جسم، وعدهی امکانات نامتناهی در آیندهی دور را به هویت یا جسم آدمی میدهند. قراردادها انواع مختلف دارند. اختراع پول که مترادف اختراع زبان در ساحت اجتماع است بر مفهوم «حساب» متکیاست که این یعنی اعتبار متکلم یا صاحب حساب که میتواند کم یا زیاد شود بسته به اینکه چقدر سرمایههای نشانهای را جمع میکند، چطور خرجشان میکند و چطور در تجارت دیگری به کارشان میگیرد. این سرمایههای نشانهای در چارچوب استعارات به کار بسته میشوند و عمل میکنند، استعاراتی که آرام آرام اساطیرمان را شکل میدهند:استعارهی تقوا، استعارهی فضیلت، استعارهی کذا و کذا. این مباحث به غایت غامضاند، نه به این معنا که نمیشود در چارچوب آنها بازی کرد، یا اینکه بازی در دایرهی آنها لذتی ندارد، بلکه به این معنا که ما را «دور» میکنند. دور از لمس جسممان، از لمس اشکهامان، از لمس خندههایمان و دور از ادراک درد. از درد، مفهموم نادیدهای که جسم لمسش میکند. هنر، از آن رو به انسان نزدیک است که همچون این مفاهیم دور نیست. هنر به سرمای طبیعت نزدیک است وقتی انسان در برف و بوران گیر میکند و سرپناهی ندارد. هنر به خون آدمی نزدیک است وقتی در خیابان بر زمین میریزد. به قول نرودا: آنها که خونم را لمس نکردهاند،از شعرم چه میدانند؟ راست میگوید، لمس هنر، لمس خون است.
۴ این مقدمات را چیدم تا از اتفاقی سخن بگویم که هفتهی دیگر در خیابانهای سرزمینم رخ میدهد. من به عنوان یک شاعر کنار هیچ حزب و دستهی سیاسی قرار نمیگیرم. چرا که هر حزب و دستهای غایتش تقلیل انسان به یک معنای واحد است، اما من موجود متناقضی هستم و بر این تناقض پافشاری میکنم که شاعر «بر» حکومت است نه «با» حکومت، حالا هر حکومتی که میخواهد باشد. این «بر» فقط به معنای برخلاف نیست که دایرهای از «برفراز» تا «برخلاف» را در بر میگیرد. پیشتر نوشتهام که شعر در لمس بی واسطه با اشیا قرار میگیرد. یعنی اشیا پیش از شعر در هیچ ساحتی از معنا وجود ندارند. اولین تماس با اشیا به واسطهی شعر برقرار میشود. با این بیان از خودم میپرسم که کدامیک از شاعران ما و در یک معنای گستردهتر کدامیک از هنرمندان نامدار ما، خونهایی را که در خیابانهای تهران بر زمین ریخته شد، لمس کردهاند؟ به صراحت میگویم هیچکدام. این خون لمس شده، در کلماتشان جاری نیست. نه گلویی که به گلولهای سوخت و نه فریاد مادری که خود را بر قبر فرزندش تکهتکه میکرد. نوشتهاند «دخترم، ندا!» نوشتهاند: «خواهرم، ندا!». اما شعرشان از جسمیت «ندا» تهی بود. آن شعرها در روایتی قرار میگرفت که به فلسفه در بهترین حالتش تا ژورنالیسم در سخیفترین معنایش به تعبیر کیرکگارد تعلق داشت. این یادداشت درخواست کمک است. در خواست کمک خون من و دوستانم در خیابانهای تهران از نهادی اجتماعی که نام هنرمند را بر خود مینهد. باور دارم اگر امروز این مبارزه به هدف نرسد،هدفی که هنر تعریفش خواهد کرد، ما با سلسلهی تلخی از معنا روبرو خواهیم که جسم و جان نسلهای آینده را به تباهی خواهد کشاند. هرگز در تاریخ ما نسبت جمعیت جوان تا این اندازه چشمگیر نبودهاست و اگر این جمعیت به هر دلیلی مایوس شود، با یک تاریخ رو به افول و با سراشیبی غیرقابل انکار دچار خواهد شد. اگر روزی قصهی افول ایران را در دوران صفویه میخواندیم یا در ایام قاجار، دیگر شاید فرصتی نباشد تا حکایت تلخ افول تن و جان انسانهایی را در یک قلمرو جغرافیایی به نام ایران، مرور کنیم. ناامیدی تنها شکلی از بیماری است که به مرگ میانجامد. این اتفاق نباید که رخ دهد. شعر، عمل است و حالا بیشتر از هر وقتی موقع عمل است. مسئله پیش رویمان را به زبانی ساده توصیف میکنم. پیش از بیان راهکارها این تعاریف را از من داشته باشید: دیکتاتوری یعنی تسلط یک فرد یا یک معنا بر افراد و معناها دیگر. این تسلط میتواند امری مقطعی یا تاریخی باشد. با این تعریف هرگونه عمل همراه با خشونت بازتولید دیکتاتوری در لحظهی اعمال خشونت است. دفاع یعنی برگرداندن ساختار سلطه به ساختار برابری در روبرویی. هدف ما، حذف دیکتاتوری است، نه قانع کردن یا تسلط بر حریف. یعنی ما به دنبال شرایط برابر هستیم نه به دنبال حذف موجودیتی انسانی که مخالف ماست. برای همین با مجازات اعدام، با آدمخواری و انواع و اشکال دیگر ناکار کردن جسم و معنای انسان مشکل داریم. ضمیر «ما» در این عبارات صرفا به این دلیل به کار میرود که «من» خود را در این معنا، تنها نمیبیند. دور باد از «من» که «ما» را به معنای «همه» به کار برد.
۵ مینویسم: شعر،عمل است. عمل مرز سوژه و ابژه را محو میکند و همان چیزی است که امروز به آن نیاز داریم. با نوشتن یک بیانیه یا امضای یک بیانیه، عمل لازم را انجام ندادهایم. نام هنرمند به حداقل دو ساحت از وجود بر میگردد: ساحت هنرمند در اجتماع به مثابهی شهروند و ساحت هنرمند به مثابهی خالق معنا. در چنین موقعیت تاریخی، هر دو ساحت ما باید عمل کند. یعنی کاغذ، وبلاگ و خیابان، دوربین، تدوین و خیابان، خلق موسیقی و خیابان، رنگ، بوم، نقاشی و خیابان، دوساحتی که باید با هم توام باشند. میشل فوکو آرزوی روزی را داشت که برای یک سال هم که شده کتابها بدون نام نویسنده به چاپ برسند. در بسیاری از موقعیتهای تاریخی چنین اتفاقی رخ دادهاست. عمل نیاز به نام ندارد. بخصوص عمل شاعری. ما بدون ناممان در خیابان ظاهر میشویم. شاید امروز لازم باشد که نامهایمان را برای مدتی در دنج خانههایمان پنهان کنیم و روزی از پستو در آوریم که از ربط میان عملمان و اوراق هویتمان نمیترسیم. امروز بیش از هر زمانی به جای کنج انزوا و دخمهی افسوس نیاز به عمل داریم و این یعنی تولید. موضوع تولید فقط قرار نیست شاهکارها باشند، گرچه من بر شاعران نامدارمان این خرده را میگیرم که شاهکار پیشکشتان، اثری در خور اعتنا نیز نیافریدهاید که بتواند زمزمهی خیابانهایمان باشد. اگر روزی شهیدانمان بر سینهکش دیوارها، در فرمان آتش، شعر شاملو را زمزمه میکردند امروز جای این مرد عمیقا خالی است چرا که کسانی نام شاعر را به دوش میکشند که به نومید مردان شعرهای او شباهت میبرند و شعرشان همان مویهای است که بر جنازهای پنهان میگرید. شاعرانی که لبخند را از مردم بیلبخند سرقت میکنند. با این حال، من به شاعران بیناممان درود میفرستم که از آنها در وبلاگهای خودمانی و آشناشان کلماتی را خواندهام که به شعر امروزمان نزدیکتر بود تا به نقنقها و غرغرها و عربدههای نامآوران.
۶ احمد شاملو در نامهای به ناشری نامآشنا در ایران که سه کتاب از همین نویسندگان نام آشنا و متعهد امروز را جهت اطلاع برایش ارسال کرده بود نوشت: «با سلام و احترام و سپاس بسيار، سه جلد كتابى كه محبت فرمودهايد رسيد. با اينكه از خواندنشان به تمام معنى كلمه افسرده و بىزار و بيمار شدم از آن رو كه مجالى پيش آورد تا ازآنچه پىآمد روانى روزگارىست كه كابوسوار براين مردم مىگذرد خبر دست اولى بگيرم عميقا ممنونتانام. چون فكر كه كردم تنها به اين نتيجه رسيدم كه انگيزه شما درفرستادن آنها براى من چيزى جز اين نبوده. به نظر من هرسه مجموعه حاصل فعاليت سه ذهن به شدت بيمارو خسته است. آقاى(...) خوانندهئىست گرفتارگورستان. يعنى اسير ماتمكدهئى كه هركوى وبرزناش نام مرده لت و پار شده بىنام ونشانى را تداعى مىكند. وبناچار مطرب گورخانه شده شعر را كه هنر سنتى ماست به خدمت نوحهگرى براين گور و برآن گور -كه خود سنت مذهبى توده ما عقبماندهگان از تاريخ و زندگى است- در آورده كه البته شايد با نوعى خوشبينى بيمارگونه بتوان گفت كه درهرحال دارد به نحوى "زمانهاش را براى آيندهگان گزارش مىكند"! اما كارآن دو آقاى ديگر ازاين قضاوت بيمارگونه گذشته يكباره به صحراى جنون سرگذاشتهاند. دوست گرانمايه! شنيدهام سازمانهاى نشركتاب آثار نوقلمان را بدين شرط چاپ يا فقط پخش مىكنند كه در اين شرايط گرانى فوقالعاده وسائل موردنياز چاپ و كمبود مشترى كتاب هزينههاى آن را خود متقبل شوند. من نمىدانم اين شنيده حامل چه مقدار از واقعيت است و بخصوص نمىدانم آيا سازمان نشر(...) اين سه كتاب را به سرمايه خود چاپ كرده يا به هزينه نويسندهگانشان، ولى در هرحال حقيقت بسيار تلخ اين است كه باچاپ و نشر اين به اصطلاح " آثار"، وظيفه پرحرمت چاپ و نشر به شدت مورد بىحرمتى قرار گرفته است. ارادتمند صميمى شما، ا. شاملو» این نامه را اینجا نقل میکنم تا تاکید کردهباشم که هدف هنر گزارش زمانه نیست. در آغاز این نوشتار از ریوایچی نقل کردم که «روزی که طبیعت تقلید از هنر را وانهاد، ویرانه شد». تفکری که هنر را گزارش زمانه میداند،عمیقا به باوری ارسطویی نزدیک است که هنر را تا حد تقلید از طبیعت تقلیل میدهد. بر این اساس باور دارم که جنبش خیابانهای ایران به حضور هنرمندانمان نیاز دارد، نه برای آنکه فقط در قالبی نمایشی اینجشنواره یا آن مکان را سبز کنند، به آنها نیاز دارد که تولید کنند، بیافرینند. اگر گروهی بر آن باورند که میخواهند زمانهی خود را گزارش کنند تا خارجیها ببینند در ایران چه میگذرد، خوب بفرمایند و کار گزارشگری خود را ادامه دهند، اما بیش از جلب توجه و نگاه خارجیها ما نیاز به تعمیق جنبشمان داریم. جنبشی که در خیابانهای ایران جاریاست، سخت جوان است. گفتمان مبارزهی منفی بدون خشونت، گفتمان قانونمداری،گفتمان حقوق بشر، گفتمان دموکراسی فقط تبعات سیاسی در بر ندارد، هرکدام از این عرصههای سخن، در شعر و هنر ردپای خود را به جا میگذارد و محکم میکند. وانگهی جنبشی که زیبا نباشد و زیباتر نشود و خلاقیت، معنا و پویایی از آن دریغ شود روز به روز خستهتر و فرتوتتر میشود. همه باید به صحنه بیاییم. با نام، یا بینام. تولید کنیم و بیافرینیم، با نام یا بینام. شاهکار باشد یا نباشد مهم نیست، بگذاریم مردم زمزمههای خود را انتخاب کنند. اما تلخ است که هنوز نوستالژی انقلاب پنجاه و هفت بر گردههای خیابانها سنگینی میکند.
۷ ریتم تند خیابانها، کندتر شدهاست، زندگی از شهر میگریزد، مردم روز به روز خستهتر میشوند. شهیدان ما در این جنبش برای زیباتر زیستن شهید شدهاند، آرمانشان زندگی بهتر بود، نه مرگ یا وعدهی بهشت. آنها را شادتر میکنیم اگر به آرزویشان جامهی عمل بپوشانیم، یعنی اگر بیشتر زندگی کنیم. شهر باید از آمیزهی مبارزه و حیات به رقص در آید. نرودا مینویسد:«خم میشوم بر خاک، تا لبهای تو را ببوسم.» شهیدی را در خاک مدفون کردهاند، اما بوسه از زندگی میآید. کافیاست تنها عرصهی مبارزه را خیابان ندانیم و تنها شکل مبارزه در بستر شعارها و نمادها نباشد. مبارزه میتواند در عروسیها، در جشنهای تولد، در کافهگردیها، در پاساژها و مراکز خرید در هر عرصهی عمومی جاری باشد. کافیاست بدانیم که صدای «ندا» همراه ماست و میخواهد در شادی ما دوباره زندگی از سر بگیرد. در برابر مرگ یک عزیز دو شیوه میتوان در پیش گرفت: میتوان زانوی غم به بغل گرفت و مویه کرد و آرام آرام تحلیل رفت و پژمرد. در این صورت، آن عزیز رفتهای که در ما زندگی میکند، با خاطرهاش، با رنگهای آشکار و پنهانش روز به روز با ما میپژمرد و تحلیل میرود. ما با فسردگی خود، او را دوباره دفن میکنیم. راه دیگری هم هست، که بیشتر زندگی کنیم، اما او را از یاد نبریم. بگذاریم در خندههای ما بخندد. بگذاریم در عروسیها ما، عروس شود. بگذاریم شهیدانمان زندگی کنند. هنر میتواند مرده را به زندگی برگرداند. میتواند، اورفئوس گفت. میتواند، شاملو گفت. میتواند، هولان گفت.
محسن عمادی
مطالب بیشتر...
- موزه
- فال
- The Author is Dead:Roland Barthes
- وقتی مردی زنی را دوست دارد
- طعم زندگی من
- دو ترانه
- عکسها
- بازگشت
- نام و نان
- بامدادان بر پشت اسب
- همگان
- کلام مقدس و عقوبت
- زن زیبا
- رهگذر
- خانه؟
- رسیدن
- وقتی اتاقها
- درسهایی بر یک مکعب
- عاشورای خونین
- آزادی
- انسان بودن دشواری وظیفه است.
- شبی با هملت
- اسطورهشناسیها: شیوهی کار
- درآمدی بر اسطورهشناسیها
- رسانه، پیام است؟
- یه شب ماه میاد
- تولد
- بادبادک
- سنگهای صادق
- پرتره
- دو شعر
- واژهی خواب
- سیب
- ترانه
- دو چیز
- شعرهای نانوشتهی سرزمین من
- دو شعر
- می نویسم
- به یاد خاوران
- نام خاطرهای از تو
- به نام تروا
- دو شعر
- نشانههای غیاب
- عشق
- دو شعر
- مخاطرهی شاعری
- ترانه
- از مرگ
- دو شعر
- پادشاه برف
صفحه 1 از 410









