وقتی مردی زنی را دوست دارد
جمعه ۲۲ ژانویه ۲۰۱۰ ساعت ۱۱:۰۷
آسمان بهار و آبجویی گرم
دست تو در دستم
تمام خاطرهها، همان عشق
همیشه از نو عاشق توام
وقتی نیستی، وقتی هستی
دستت در اعماق دستم
دست تهی من
یک تهی نرم
خداحافظی تاریک
جابجایی پرچینها در خطوط تلفن
دیگر آواز نمی خوانم
چیزی در من زنگ نمی زند
آسمان مشت می زند به ویرانگری خشمگین
بر چمنها سربازان ناشناس
تکانهای بی احساس
بازی مانورهای جنگی
یک دشمن در سرزمین پدری
ملتی که ایستاده می میرد
دل آشوبهای بزرگ
حالا تنهایی؟
اینجا توقعی وجود ندارد
چیزی آرزو کن، تا لب گور
من فقط پرندهی کوچکی هستم
مردی که حرف می زند
مردی که زنی را دوست دارد
یک خطای دید
تصویر بی پایان جنگلی که از جایش بلند می شود
چرا ساکتی؟
با چشمهای من میبینی؟
سمت تاریک سرم را؟
چرا دیروز عاشقم بودی
و امروز حرف نمی زنی
ماه به کجا پارو می زند
نمی خواهم اینگونه به پایان برسد
اما آسمان به زبانی غریبه حرف می زند
من از خشم خویش خشمگینم
اوم توت سوت
چه کسی یک برش خوک سفارش داد؟
شعر از مارکو اینتو، ترجمهی محسن عمادی
پ.ن :
ل. عجیب است، شبیه مجسمهها شدهای. مرا میترسانی.
م. به پشت سرم نگاه کن. نمیبینیاش؟
ل. پشت سرت هیچکس نیست.
م. سایهی مرگ، دقت کنی میبینیاش. دستهایش را روی شانهام گذاشته.
| < قبلی | بعدی > |
|---|










من اشتباه كردم!
سپاس از تلنگر شما!
...