نام و نان
چهارشنبه ۰۶ ژانویه ۲۰۱۰ ساعت ۰۷:۴۳
ای
ن کلمات را در لحظهی طلوع آفتاب مینویسم. روبروی من همهچیز در انبوه برفها غرق شدهاست و درختان بلند پشت پنجره، سفید پوشند. سنجابهای شوخی و شور من، غیب شدهاند. پرم از انتظار و دلواپسی. مدتی پیش یک آنتولوژی شعر میخواندم که نام غریبی داشت. شعرهای کتاب آنقدرها چنگی به دل نمیزد اما نام آن را دوست داشتم: راهی برای اندازه گرفتن زمان. انگار، بیرون از مرزهای زبانمان، بیرون از مکانیتی که کلمات جسم دارند، فقط در حال اندازهگرفتن زمانیم. اینجا معنای کلمات هربرت را میفهمم که وقتی اوضاع سرزمینش از همیشه بدتر شد تصمیم گرفت برگردد با اشارهای به یک ضربالمثل پارتیزنی لهستانی که یک سرباز نومید بهتر میجنگد. شاید هربرت، برای زندهبودن فقط یک راه میشناخت: جنگیدن. با آنکه عمیقا کلمات هربرت را لمس میکنم، ترجیح میدهم واژهی جنگ را با واژهی جنبش عوض کنم. این تغییر، نظام معانی هربرت را هم عوض میکند، آنها که مایوسند، فقط میجنگند یا میمیرند. اما، کسی که حرکت میکند، در جنبشی نفس میکشد و معنا میآفریند، امیدوار است. این تفاوت ما، با کسانیاست که رودرروی ما ایستادهاند. روزی که ما هم ناامید شویم، فقط میجنگیم یا میمیریم، یعنی دردمندانه میپوسیم.
من زمان را با کلماتم اندازه میگیرم، آن را با پرسشهایم وزن میکنم. مینویسم، ترجمهای از شعر و فلسفهی زامبرانو را. مقدمهای که بر این کتابچه تصنیف میکنم، شاید دراز باشد، به درازای شبهای اینجا. آن را در پاییز و زمستانی مینویسم که سرد است، تاریک است و هر آن ماشینهای نیروی انتظامی از روی تنم رد میشوند. هدفم از ترجمهی این کتاب، بیشتر تلاشی است تا شعر مدرن جهان را در بستری از مکالمهی پیوسته با تاریخ شعر فارسی بخوانم. میدانم که راهی معکوس میروم، معکوس نیما و تاریخ تفکرمان پس از مشروطه.میخواهم بودلر ما و ابوسعیدمان همدیگر را بفهمند. البته آنها با هم حرف میزدند، نه درگوشی که با صدای بلند، اما میدانم که ما نشنیدهایم که آنها چه به هم میگفتند. اگر شنیده بودیم، وضع شعرمان اینطور نبود. همهی دوستانم هم میدانند که خودم را از دو پدیده کنار میکشم. دعوا ندارم، بیشتر به آنها میخندم: روزنامهنگاری و نشر کلاسیک. در حیطهی تخصص خودم، به شاعرانی که بیشتر روزنامهنگارند و آنهایی که سر و دست میشکنند تا دم این و آن ناشر را ببینند. این ماجراها را در مقدمه آوردهام و سعیکردهام نشان بدهم که چرا شاعران ما اینقدر از زبانشان و تاریخ تفکرشان دورند بیشتر برای اینکه به شیوهی خودم نشان بدهم که چرا ما صدا نداریم. صدای شاملو را میشنوم که در اتاقم میپیچد،اتاقی که آفتاب تازه روشنش کردهاست: «تنها آنکه بزرگترین جا را به خود اختصاص نمیدهد، از شادی لبخند بهره میتواند داشت. آنکه جای کافی برای دیگران دارد، صمیمانهتر میتواند با دیگران بخندد، با دیگران بگرید.»
شاید در شعر و فلسفه است که میخواهم بگویم چرا اینجا را نامی برای هیچکس نامیدهام. حق همیناست، من کسی نیستم. پیشاپیش نامی ندارم. شعر، به من نام میدهد. در هیچکس بودنم زندگی میکنم تا شعر نامی به من دهد و آن روز بر لبهی مرگ و زندگی من میلغزد: «نان پختن، نان شکستن، نان قسمتکردن، نان بودن.»
-
|2010-01-09 12:28:19 shahrokh rahimi - doroodmobareze ba shab resaalate afradi mesle shoma ro sangin tar mikone
zistan dar in kavir ba daashtane arezoo`aani be bolandaaye kooh va didane inke baraaye residan be oonaa tanhaa hasti atash dar dele adam mizane .
hich vaght nagoo kesi nisti,choon jaa ro baraaye kesaani ke dar vaghe kasi nistand baaz mikoni.
afraadi mese shoma hameye kesso kaare bashariatan,choon be gofteye shamlou ke gofte bood :
"khaamooshi taghvaaye ma nist" jaameye amal pooshaande`id.
dame masihaaeit hamishe garm
-
|2010-01-10 09:38:23 سوری احمدلومحسن عمادی عزیز
همان طور که برای شاعر شدن، عشوه های شاعرانه کفایت نمی کند ،برای شاعر ماندن نام های شاعرانه لازم نیست ،صدای شاعر به اعتقاد من باید همان گونه که به ظرافت بال زدن پروانه است، تیز پروازی عقابی باشد در جنبش ابرهای مهاجر.
بار دیگر بر می گردیم به شهری که دوست اش داریم.
| < قبلی | بعدی > |
|---|










هیچ وقت به معنای واقعی جنبش فکر نکرده بودم