In English| En Espa?ol| Add to Google

کلام مقدس و عقوبت

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

عقوبت ِ جان‌کاه را چندان تاب آورديم
   آری
که کلام ِ مقدس ِمان 
   باری
از خاطر
 گريخت !
                  - احمد شاملو


۱ در همه‌ی یادداشت‌‌هایم درباره‌ی جنبش سبز کوشیده‌ام بر جنبه‌های زیبایی‌شناسیک آن تمرکز کنم، بر آن‌چه این جنبش را به هنر پیوند می‌دهد و بالاخص به شعر. این روز‌ها مدام به سایت‌‌ها سرک می‌کشم، رفتارهای کاربران را در شبکه‌های اجتماعی دنبال می‌کنم. فیلم‌ها، خبرها، لینک‌های فراوانی که به اشتراک گذاشته می‌شود. بحث‌های بسیاری که حول خشونت، دفاع و مبارزه‌ی منفی درگرفته‌است.بعضی‌ها آنقدر تلخ‌شده‌اند که به نومیدی نزدیکند. بعضی‌ها به خیالشان گذشته که فرمان جنگ بدهند. در این دور تند حوادث، انبوه خبرها و عقوبت‌های بسیاری که بر ما می‌گذرد، انگار در میانه‌ی میدان جنگیم. از هر طرف صدای گلوله می‌آید و هر آن منتظریم که ارتفاعات غرور و وقاحت دشمن را فتح کنیم یا بمبی زیر پای امیدمان منفجر شود. در صفحات دوستانم پرسه می‌زنم، گاهی به یکی دو ماه پیش بر می‌گردم و می‌بینم که چقدر شماره‌ی مطالبی که به نوعی به موسیقی، سینما، شعر و الباقی هنرها برگردد کم شده‌است. یاد شعار چپ‌های پیش از انقلاب می‌افتم :«دیر است گالیا در گوش من فسانه‌ی دلدادگی نخوان.» خوب، انگار رفتار روزمره‌ی ما نشان می‌دهد که هنوز به سیاق چپ‌های پیش از انقلاب سیاست می‌ورزیم.
۲ هربار که از جنبش سبز می‌نوشتم، آن را جنبش زندگی می‌خواندم. در ایران که بودم، بعد از شنبه‌ی خونین، دوستانم عجیب دچار دپسردگی شده‌بودند. به آن‌ها می‌گفتم : «بچه‌ها جمع شیم دورهم برقصیم.» خوب، این به نظر خیلی غیرانقلابی می‌آمد. غیرانقلابی بودن رقصیدن در میانه‌ی میدان جنگ به نوستالژی‌ها و پیش‌فرض‌های انقلابی ما بر می‌گشت. تصویر یک انقلابی‌ در ذهن دوستانم به هیئت آدم‌هایی عبوس، غیر منعطف، محکم و جدی گره می‌خورد، در این ذهنیت انقلابی «باحال» هم به نوعی قابل تعریف است ولی باحال بودنش هیچ ربطی به محکم یا جدی نبودنش ندارد.این تصویر به گمان من ریشه در تاریخی دراز از فرهنگ زهد دارد که در آن فضیلت پیشاپیش در رنج است. فرهنگ زهد در اندیشه ایرانی، پاره‌ای از ریشه‌های خود را در آیین زرتشت می‌بیند، کاتولیسیسم و اساسا همه‌ی ادیان سامی هم میان رنج و فضیلت تقارنی می‌بینند و البته بودیسم و تاثیر مفهموم حقیقت عالی رنج در آن بر عرفان ایرانی هم بی‌تاثیر نبوده‌است. فرد انقلابی، که نمونه‌ی انتزاعی حاد آن در تعریف نچایف دیده می‌شود، اصلا فردیت خود را در آرمانی از دست می‌دهد. خوب، من با این نوع نگاه از ریشه مشکل دارم. فضیلت من، هرچه هست باید زیبا باشد. بعد هم، من یک آدم معمولی‌ام، چنان معمولی و عوام که همان خطاهایی را می‌کنم که هر آدم دیگری. گند هم می‌زنم، سوتی هم می‌دهم، گناه هم می‌کنم، کم هم می‌آورم. ولی این‌ها به این معنا نیست که فضیلتی در خود نمی‌بینم. ولادیمیر هولان، در شعری زندگی خود را چنین توصیف می‌کند: معمولی، بی‌رحم و مرموز. این عبارت شاید دقیق‌ترین توصیف از زندگی من ‌باشد. با این اوصاف وقتی به انتظارات و باورهای خودم و دوستانم نگاه می‌کنم، می‌بینم انگار آن تصویر قدیمی فرد انقلابی دوباره دارد بر می‌گردد و این مرا می‌ترساند.
۳ از بس این عبارات کلیشه‌ای را خوانده‌ام سرم درد گرفته‌است :«ددمنش، عمال، رژیم، اهریمنی، یزیدی و ...» همه‌ی عباراتی که جهان را به دو شقه می‌کند، صفر و یک می‌سازد، دیو و پری خلق می‌کند. در بستر همین جهان صفر و یکی‌است که سمبولیسم زاده می‌شود،‌همان شکلی از هنر که به باور من، بزرگترین آسیب شعر پیش از انقلاب ما بود. آن‌جور که شاملو می‌نویسد :«و واژه‌ها به گنه‌کار و بي‌گناه تقسيم شد، به آزاده و بي‌معني، سياسي و بي‌معني، نمادين و بي‌معني، ناروا و بي‌معني.» و راستش من ترجیح می‌دهم همیشه بی‌معنی باشم و سیاسی، نمادین، روا و بی‌گناه نباشم. گمان نمی‌کنم هیچ جنبشی قادر باشد در یک مدت کوتاه، انقلابی‌های  متعهد و محکمی را خلق کند که در قالب تصویر فرد انقلابی و چهره‌ی قهرمان جا بگیرد. مردم برای نان شبشان می‌جنگند و برای آزادی در همین چیزهای معمولی مثل رقص، قرار عاشقانه، خوشگل گشتن و حال کردن. کسانی هم هستند که افق‌شان فرق می‌کند، نمی‌گویم وسیع‌تر است، آرمانی دارند، به یک دستگاه روشنفکری باور دارند و غیره. خوب، حالا بیشتر از نصف یک سال، مردم به خیابان می‌آیند و سعی می‌کنند کم‌تر بترسند، حق‌شان را مطالبه کنند، اما چقدر و تا کی می‌توانند ادامه دهند و کم نیاورند؟ همین تحمل ترس، همین تورم فزاینده، همین سوت و کوری بازار و پاساژهای خرید و زندگی روزمره‌ای که زیر چکمه‌ی وحشت از خیابان‌ها رخت بربسته، کمر امید را خم می‌کند. برای همین است که هروقت از جنبش سبز می‌نویسم، دوست دارم آن را جنبش زندگی بنامم. منظورم این است که تفکری که رنج فضیلت آن است، تفکری که زهد را ترویج می‌کند و مدام لذت و رنگ زندگی را سیاه و سفید می‌بیند بیشتر مبلغ مرگ است. در این تفکر مرگ و جهان پس از مرگ است که همه‌ی زیبایی‌ها را باید در آن جست. برای همین مردن را مثل کالای تبلیغاتی می‌فروشد، حالا در نظام زیبایی‌شناسیک خودش با اسم شهادت. لنگستن هیوز در شعری می‌گوید:«من نمی‌دونم بعد از مرگ آزادی به چه دردم می‌خوره، من نمی‌تونم شیکم ِ امروزَمو،با نون ِ فردا پُر کنم.» راستش با هرکسی که این‌روزها در خیابان‌های ایران جان می‌دهد، دنیایی از شادمانی و رنگ از جنبش زندگی دریغ می شود.  برای همین است که هروقت اعلام جنگ می‌بینم و عباراتی که طعم تعاریف کهنه‌ی رادیکالیسم را با خود یدک می‌کشند، فحش و بد و بیراه‌است که عوامانه نثار نویسنده می‌کنم. در باور من، دربرابر مرگ، هر نشانه‌ای از زندگی به قدر کافی رادیکال هست. خیال می‌کنم، اگر مردم زندگی روزمره‌ی خود را به شادمانی بگذرانند از فرمان مرگ، نافرمانی مدنی کرده‌اند. چرا اشکال فراوان نافرمانی مدنی را امتحان نمی‌کنیم؟ مثلا شماره‌ی جشن‌هایمان بیشتر شود. دور هم جمع شویم، آواز بخوانیم ، ترانه بسازیم و برقصیم؟ چه می‌شود اگر از خیابان و کافه‌های شهر، حوزه‌ی عمومی بسازیم. یعنی، اگر قبلا هفته‌ای یکبار می‌رفتیم بگردیم و حال کنیم، حالا خیابان‌ها را از زندگی قرق کنیم.
۴ خوب، حالا می‌خواهم کفر بگویم. تصور کنید گورستانی از شهیدان را که بر بالایش سالن رقصی فراهم کرده‌اند. همه می‌دانند که این‌جا بر مزار شهیدانشان می‌رقصند. شهیدانی که خونشان در رگهای رقص پسران و دختران عاشق جاری‌است. این تصویر را دوست دارم هرچقدر هم که کافرانه باشد. می‌خواهم ذیل این تصویر یادآوری کنم که اگر مدام در کار عقوبت دشوارمان باشیم، کلام مقدس‌مان از خاطر می‌گریزد. قدری نیاز به آرامش داریم تا در ابعاد جنبش‌مان تامل کنیم. چه اشکالی از نافرمانی مدنی هست که هنوز امتحان نکرده‌ایم. هروقت در زندگی‌‌مان راهی برای حرکت پیدا نکردیم، آن‌وقت روش‌هایی را امتحان کنیم که از معبر مرگ می‌گذرند به قول لنگستن هیوز: «با ترس یا با ریش گرو گذاشتن، دموکراسی دس نمیاد،نه امروز نه امسال نه هیچ وخت ِ خدا.» با ترس یا با ریش گرو گذاشتن، زندگی هم پیش نمی‌رود و هر نشانه ای از زندگی در گورستان خود کنشی رادیکال است.

  • ناشناس
    زنده بادید ای فرزندان آزادی
    خون کثیف اهریمنان بد خواهتان ریخته باد
  • هاجر سعیدی
    تحلیلی بسیار به جا و متقن . جنبشی که ماهیتا اصالت را به " زندگی" ندهد مرده است.
نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.