In English| En Espa?ol| Add to Google

عاشورای خونین

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

 

در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته   
   به‌ناگاه
   فراز خواهد شد
دستان ِ اشتياق 
   از دريچه‌ها دراز خواهد شد
لبان ِ فراموشي
   به خنده باز خواهد شد
و بهار
       در معبری از غريو
تا شهر ِ خسته   
   پيش‌باز خواهد شد.
سالي
      آری
بي‌گاهان
نوروز
     چنين
     آغاز خواهد شد.«احمد شاملو»
 

۱ شعر «نوروز در زمستان» از احمد شاملو دو تاریخ دارد، نوروز پنجاه و شش و پاییز هفتاد و دو. شاعر ما تعبیر رویای نوروز پنجاه و شش را به چشم‌های خویش دید، اما این تعبیر هنوز این شعر را کامل نمی‌کرد، رویا دوباره در سال هفتاد و دو به سراغ شاعرمی‌آید و امروز شاید ما قرار است تعبیر رویایی را ببینیم که در سال پنجاه و هفت به تمامی تعبیر نشده‌بود. می‌پرسم که چرا بهار پنجاه و هشت تعبیر این رویا نبود؟ شاید چون در -اردیبهشت پنجاه و هشت-«در مزار ِ شهيدان، هنوز خطيبان ِ حرفه‌يي درخواب‌اند.» و تردید آبله‌های باران بر الواح سرسری به ساعت پنج صبح تا آن‌جا پیش می‌آید که در تیر پنجاه و هشت «دهانت را می‌بویند، مبادا که گفته باشی دوست‌ات می‌دارم». همه‌چیز از رویا، تا شادی، تا تردید تا تازیانه به سرعت می‌گذرد. این شتاب فرزند اشتیاق بی‌پایانی‌است که در دل ماست. عجله داریم برای چیزی که قرن‌هاست از آن محروم شده‌ایم. اما ضربان تند این شتاب که در جان خیابان‌هاست، شاعر ما را هیجان‌زده نمی‌کند. شاعر، شاهد است و شهادت می‌دهد بر شرابی مردافکن که در جام هواست و بر شگفتی خویش که او را بدين مستي شوری نيست. غیاب تلخ آیت‌الله منتظری و عاشورای خونین هشتاد و هشت، دفتری تازه را بر دیدگان ما، ساکنان جنبشی که آن را جنبش زندگی می‌نامیم و سبزش می‌خوانیم، گشوده‌اند. دفتری که در آن وقایع به شتاب خواهند گذشت. پرسش تاریخی «رای من کجاست؟» که فردیت فراموش شده‌ی انسان ایرانی را روایت می‌کند به «مرگ بر دیکتاتور» بدل می‌شود و ریشه‌ی این فراموشی تاریخی را در حضور دیکتاتورها می‌یابد. روشی که پیش‌نهاد می‌کند، سنت کهن مرگ است و قصد من آن است که در همین تبدل و تغییر درنگ کنم.
۲ سه سال پیش در متنی مادربزرگم را به یاد می‌آوردم نشسته بر گوشه‌ی ایوان، چنین به نظر می‌رسید که جنگل سبز نزدیک را نظاره می‌کند، اما وقتی غرقه‌ی اشک به سوال من پاسخ می‌داد که تو را چه می‌شود می‌گفت امروز حسین را در کربلا خواهند کشت. صیغه‌ی زمانی فعلی که هرسال در این ایام بر زبانش می‌رفت، زمان حال بود. او در زمانی اساطیری می‌زیست و در این زمان، خدای باروری آدونیس هرسال می‌مرد و او در مراسم آیینی اشک و تعزیت این خدای را از نو زنده می‌کرد. اگرچه آشکارا نمی‌دانست که اوست که آن رفته را زنده می‌کند، اگرچه نمی‌دانست که خود ایزیریس است، فرنگیس است و می‌کوشد تا تکه‌های پراکنده‌ی جسد آدونیس را گرد هم بیاورد. در حوالی روستای ما، تکیه‌ای بود که مردم از اقصای ولایات به آن‌جا می‌آمدند و حاجت می‌خواستند. می‌گفتند پس از مرگ حسین، کبوتران در خون او غوطه خوردند و دو کبوتر سفید به این نقطه آمدند و خبر مرگ را با دو قطره خونی که از بال‌هاشان بر خاک چکید ابلاغ کردند.  این قطره‌های خون، هنوز بر سراسر این خاک زخمی می‌چکد. تن واحد خدای باروری و کشت، هزاران تکه شده است و مردم قدمگاهش را بر سنگ‌ها نشان کرده‌اند.  امروز، خون‌های بسیار بر خیابان‌ها شهرمان ریخت. قرن‌هاست که می‌کوشیم تکه‌تکه‌‌های جسد خدای باروری را، سهراب‌‌های امروز و دیروزمان را گرد بیاوریم. اما آیا ما هم، صبوری و عمق کبوتران این حکایت را داریم؟ آیا می‌توانیم این قطره‌های خون را در برهوت نادرکجا از فراز مرزها با خود حمل کنیم؟ آیا؟ «چگونه»؟     
۳ تعهد به زبان نیمی از تعهد نویسنده‌است. در تعهدمان به زبان، با پرسش «چگونه» روبرو می‌شویم. امروز یادداشتی از هنرمند عزیزمان، محسن مخملباف خواندم که در تلاطم و بغض خون در عاشورای ایران تلخی درونم را صد چندان کرد. ادبیاتی که شایسته‌ی مردی نیست که در درجه‌ی نخست هنرمند است و در عبارت دیگر، خود را سخن‌گوی فرامرزی جنبش سبز می‌نامد. در خیابان‌های تهران هم شاهد لحظاتی بودم که مدام از خود می‌پرسیدم فاصله‌ی میان دفاع شخصی و حمله چیست؟ رابطه‌ی میان مبارزه‌ی منفی بدون خشونت و این دو گزینه‌ی دفاع و حمله چگونه‌است. در فیلمی شاهد لحظه‌ای هستیم که یکی از اعضای گارد ویژه اسیر شده‌است و دعوا بر سر آن است که او را کتک بزنند یا رهایش کنند، پسری جوان می‌گوید که این مرد برادر ماست، زن چادری میانسالی خشمگین فریاد می‌زند که نه، ‌نیست! عباراتی چون «فتح میدان ولی‌عصر» و رویاهای بسیار دیگر از فتح، تا فتح‌الفتوحی را خلق کنند که شاید در رویای خیابان‌هاست.  تعهد به زبان، تعهدی کلیدی است. پرسش «چگونه» شاید اگراز پرسش «چه»  مهم‌تر نباشد که هم‌سنگ آن است. همان تفاوتی‌است که رویای آرمان‌شهر سوسیالیسم را در ویرانه‌های استالین دفن می‌کند. این‌جاست که در ادبیات محسن مخلباف، در خشم زنی که می‌گوید «نه، نیست» و در «فتح» ایران در بهمن پنجاه و هفت تقارنی شگفت می‌بینم. تقارنی که همه حول پرسش «چگونه» می‌گردند وگرنه در «چه» هنوز جدالی نیست.
۴ در سیاست ما، شیوه‌ی رفتاری که بر محور تقابل «مومن» و «غیر مومن» یا «خودی» و «غیر خودی» بناشده‌است، با کلام سعدی تعارضی عمیق دارد. همان کلامی که امروز بر پیشانی رویای سازمان ملل نقش بسته‌است: «بنی آدم اعضای یک‌دیگرند». سعدی،‌که پدر اخلاق موقعیت‌گرا در تاریخ تفکر ایرانی‌است و یکی از نخستین جرقه‌های  انسان‌گرایی در تاریخ ما، به جای آن‌که به تقابل‌های کهنه و خطرناک تاریخ‌مان متوسل شود روشی دیگر پیش پا می‌گذارد. روشی که جنبش سبز می‌رود تا آن رویا را محقق کند.  در همین چند ماه، پختگی، فرزانگی و شعوری از مردم‌مان به چشم دیدیم که کلماتش می‌تواند بر پیشانی رویای انسان حک شود.‌ وقتی جهان را بر محور تقابل «خودی» و «غیر خودی» تعبیر می‌کنیم، آن آناتومی واحد انسانی را فراموش کرده‌ایم. اگر عضوی بیمار است، فوری قطع‌اش می‌کنیم، آن را بایکوت می‌کنیم یا به حصرش فرمان می‌دهیم. آسان‌ترین راهی که تاریخ ما برگزید و ویرانه شد.  امروز رودرروی ما گروهی از انسان‌ها ایستاده‌اند که بر طبل تاریخی «خودی» و«غیر خودی» می‌کوبند و من می‌پرسم آیا ما هم باید در تقابل چنین کنیم؟ کلام سعدی این رفتار را از ما نمی‌پذیرد. شایع است که گروهی از اعضای گارد ویژه از فرمان شلیک سرپیچی می‌کنند، اگر این شایعه به واقعیت نزدیک باشد، چطور می‌توانیم با عبارت «نه!نیست!» به دیگر اعضای بیمار کالبد انسانیمان امید سلامت دهیم؟ جنبش سبز تا امروز فاتح دل‌ها بوده‌است، آن‌که دل‌ها را فتح می‌کند، بر آن‌که میادین را فتح می‌کند پیروز می‌شود. تذکر من، به عنوان یک شاعر از همین عبارت سخن می‌گوید. تفاوتی که بین ادبیات آیت‌الله منتظری و ادبیات محسن مخملباف وجود دارد. هرگز بر آقای مخملباف ظلمی چنان نرفت که بر آیت‌الله منتظری و گمان نمی‌کنم که جباران ما، میل صلاح داشته‌باشند، اما پسندیده نیست که هنرمندمان ادبیاتی از آن دست را وسیله‌ی ابراز خشم طبیعی‌اش کند. این ادبیات اگر در کلام روشنفکران ما، به دقت و تعمیق گزین نشود، سرنوشتش در خیابان‌های ایران طنین موحش عبارت «نه!نیست!» خواهد بود.
۵  «در معبر ِ قتل ِ عام، شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.» خاطره‌ی عزیزانمان در پناه نور شمع‌ها، عزیزانی که امروز و دیروز بر سینه‌ی سرد خیابان آرمیده‌اند. به شعر «نوروز در زمستان» نگاه می‌کنم و رویای‌مان را می‌خوانم. دروازه‌های بسته‌ای که باز می‌شوند، دستان اشتیاقی که از دریچه‌ها دراز می‌شوند، لبانی فراموش که به خنده باز می‌شوند و بهاری سبز که می‌رسد. این رویا، کیفیتی از انتقام در خود ندارد. برطبل انتقام نکوبیم. خشم، بومرنگی‌است که همیشه به سوی خودمان برمی‌گردد. شمع‌های خاطره بیافروزیم، کبوترانی باشیم که قطره‌های خون را بر بال‌هایمان حمل می‌کنیم، از اعماق تاریخی که انسان را دوشقه کرد و از هستی ساقط کرد تا ایده‌ال ناموجودی را به جای انسان برتخت بنشاند. و زمین با انسان چنین گفت:«آن افسون‌کار به تو مي‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دريغا که اگر عشق به کار مي‌بود هرگز ستمي در وجود نمي‌آمد تا به عدالتي  نابه‌کارانه از آن‌دست نيازی پديد افتد. ــ آن‌گاه چشمان ِ تو را بر بسته شمشيری در کف‌ات مي‌گذارد، هم از آهني که من به تو دادم تا تيغه‌ی گاوآهن کني!
اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ِ بي‌حاصلي که من‌ام!»
باشد که ما به افسون کهنه‌ی آن افسون‌کار، از شهرمان ویرانه‌ی بی‌حاصل دیگری نسازیم. به این امید.

محسن عمادی

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.