انسان بودن دشواری وظیفه است.
دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹ ساعت ۰۲:۴۳
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
۱ صبح روز بعد از کودتای بیست و دوم خرداد است. میدانیم مهندس موسوی قرار است در دفتر روزنامه اطلاعات مواضع خودش را اعلام کند. با دوستان به چهار راه جهان کودک میرسیم. جمع کوچکی هستیم و پلیس ما را متفرق میکند. از خیابانهای بالای چهارراه مسیرمان را کج میکنیم و شانه بالا میاندازیم و تصمیم میگیریم در حوالی کافه شوکا ناهار بخوریم و بعد در خیابانها پرسهای بزنیم، ببینیم از مردم بخاری بلند میشود یا نه. در خیابان ولیعصر است که به اجتماع مردم میرسیم. شادمانه با همان شور سالهای هفتاد و هشت از کنار پارک ساعی با جمعیت پیش میآییم. خیابان ولیعصر زیباتر میشود وقتی ماشین نیروی انتظامی از کثرت جمعیت، ناباورانه پا به فرار میگذارد. امیدمان مسیر ونک تا حوالی خیابان بهشتی را ترانهخوان قدم میزند. باتوم، گاز اشک آور، اولین تمرین مبارزهی بدون خشونت با اسیری از گاردیهای خشمگین، آتشهای خیابان تخت طاووس، حملهی بیامان کودتاچیان و مخفیشدن در ساختمانی که ما را پناه میدهد تا دمی که خیابان از قرق بسیجیها خارج شود و دوباره دوستانمان را پیدا کنیم که از پنجرهای در طبقهی دوم خون را به سنگفرش ببینیم. بیاختیار از تاریخ مشروطه حرف میزنیم و از لیاخوف. از اینکه آخوندها،آن روزها یک غیرتی داشتند، حالا همه از ترس لال شدهاند. تنها نام یکنفر در دایرهی استثنائات قرار داشت: آقای منتظری. نمیدانستیم که او پس از اینهمه فشار و آزاری که تحمل کرد،هنوز حاضر است از آرامش آخرین سالهای زندگیاش بزند یا نه. اما، وقتی چشممان به فتوای ایشان افتاد، انگار خاطرهی علامه نائینی، آخوند خراسانی و همهی تاریخ مرجعیت مستقل شیعه با کلمات این پیرمرد هشتاد و هفت ساله از خود دفاع میکرد.
۲ همهی دینها با پرسش اساسی رابطهی میان ایمان و خرد روبرو شدهاند. از نبرد صفین تا جدال معتزله و اشاعره، از شهادت حلاج و عینالقضات تا کشتار فلاسفه و متکلمین، تمام این تاریخ را میتوان حول همین نسبت میان ایمان و خرد بازخوانی کرد. در این تاریخ، خاکستر حلاج و کتابهای بسیار را به دجله ریختهاند. مشروطه نیز با این پرسش روبرو بودهاست، در رابطهی میان دین و سیاست، که دین از مقولهی ایمان است و سیاست از مقولهی خرد. ترکیب اضافی «جمهوری اسلامی» نیز قصد دارد این جدال تاریخی را در قالب مضاف و مضافالیه حل کند و ایمان را صفت خرد جلوه دهد. راه حل نظریهپردازان این انتساب تاریخی در تجربهی نسل ما شکست خوردهاست. نظریهی ولایت فقیه هم در آغاز شکلی از تهور دانشمندان سنتی ما بود که مثل بسیاری از نظریات علوم سیاسی، هم در ساحت نظر و هم در عرصهی عمل بیاعتباری خود را ثابت کرد. آیتالله منتظری که مرجعیت او پیش از خمینی محقق شدهبود، یکی از اصلیترین واضعین این ابتکار بیحاصل بود. یک دانشمند را نمیتوان به خاطر تئوریاش مقصر دانست که دانش، به خصوص آنجا که با انسان روبرو میشود پرمخاطرهاست. دانشمندان اما به نظریههایشان ایمان دینی ندارند. یعنی کورکورانه، برساختهی خود را اطاعت و تعبد نمیکنند. دانشمندی که به تئوری خود ایمان دینی بیاورد، از اعتبار علمی ساقط است، چراکه دانش با واقعیت محک زده میشود نه با اعتقاد دانشمند. خمینی چنین بود، در ایمان به نظریهاش به دیکتاتوری بدل شد و منتظری به شهروندی که خود را به چالش میکشید و میتوانست از مردم عذرخواهی کند. در مصاحبهی دیدنی عمادالدین باقی با آقای منتظری، ایشان بر همین تفاوت کلیدی انگشت میگذارند، آنجا که میگویند آقای خمینی نامهها را نمیخواندند به آمار نامهها کفایت میکردند درصورتی که به اعتقاد آقای منتظری، باید نامهها را سرتا ته خواند، حتی اگر فحش و بدوبیراه باشد. این تفاوت، تفاوت میان یک قدرتمدار و یک دانشمند است، قدرتمدار به آمار اکتفا میکند، فرد انسانی را نادیده میگیرد و انسانها را به جمعیت تقلیل میدهد. دانشمند، از مشاهده فروگذار نمیکند و هرچه حتی اگر خلاف نظریهاش باشد را با دقت دنبال میکند. آیتالله منتظری از منظر توجهش به فرد انسانیاست که به پذیرش و درک حقوق بشر میرسد و حقوق بشر را مقدم بر حقوق مومن فرض میکند، مسیری که در تاریخ کلام اسلامی باید پیش از مشروطه طی میشد تا فجایع این سالها به پیش نمیآمد.
۳ گفتن از مظلومیت یک متفکر در تاریخ ویرانهی ما، تکرار مکررات است. کدام متفکری در ایران، آرام و بیخطر زندگی کردهاست که ایشان استثنا باشند؟ در این سرزمین، بساط جور، بیمهری و تکفیر همیشه جور بودهاست، هیچوقت از رونق نیافتادهاست. آنچه ایشان را از باقی علمای امروز ایران جدا میکند همین مخاطرهی تفکر است. تفکر، خطر میکند چرا که به دنبال حقیقت است و حقیقت خستگیناپذیر است. جنبش سبز، صدای همین فرد انسانیاست که در آمارها نادیده گرفتهشدهاست. صدای فردی که رنجش را به نرخ دروغین تورم تقلیل دادهاند و او را نخوانده، شمردهاند یا حتی از قلم شمارش انداختهاند. تردیدی نمیشود داشت که این آیتالله مهربان همراه ما در خیابان ولیعصر راهپیمایی آرام میکرد، در کوی دانشگاه کتک میخورد و در امیرآباد کشته میشد. او را هم، نخوانده، نشمرده، به حاشیهها راندهبودند، به حواشی ممنوعی که دیوارهای حسینیهاش را مردم مخفیانه میبوسیدند. جنبش سبز، یک جنبش اخلاقی و پاتولوژیک است. در تاریخ ویرانههای ما، آنچه از قلم افتادهاست، انسان است و انسان دشواری وظیفهاست. دشوار است که برای وظیفه، شکوه حاکمیت را کنار بگذاری، دشوار است که لب به اعتراض بگشایی، در کشتار دههی شصت، در کشتار شصت و هفت، در سیاهترین ادوار تاریخی ما. هرچه برایت بافتهاند را پنبه کنی و تحقیر و توهین را بخری و در دنج خود نیز طریق اعتزال و انزوا پیشه نکنی. اولین ملای سنتی باشی که اینترنت یاد میگیرد. کودکانه و شادمانه از دانش زبان انگلیسیات ذوق کنی، یعنی برای مردم دنیا، برای انسان، خارج از مرزهای وطنت ارزش و اعتبار قائلی و میخواهی ارتباط داشته باشی. آنچه در این ویرانهها از ما به سرقت بردهاند، اخلاق ما بودهاست. همین اخلاق سادهی انسانی که توان دوست داشتن است و دوست داشته شدن. توان تحمل تنهایی، تنهایی عریان و توان دشوار بر دوش بردن بار امانت. چنین است که ناگهان نسل ما با سرزمینی روبرو میشود، از قدرتمداران بیاخلاق، روحانیون و دانشمندان بیاخلاق، هنرمندان بیاخلاق و دلش برای تک و توک انسانهایی که در اوج اقتدار، از امانت انسانی خود، از وظیفه دست نکشیدهاند تنگ میشود. برای پیکری که فردا تشییع میشود، پیکری که ما دیندار و بیدین ستایشاش میکنیم، به خاطر همین خلق انسانیاش، شجاعتاش و مهرش.
۴ مادربزرگم همیشه دعا میکرد: «پسرم، عاقبت به خیر شوی.» به آیتالله منتظری که فکر میکنم، حقیقت دعای مادر بزرگم را لمس میکنم. خیابانهای ایران، تا پیروزی جنبش سبز، یعنی تا روزی که اخلاق و ارزش فرد انسانی به مدار شهر برگردد،از مبارزه تهی نخواهد بود. این ایام، حجتی بودهاست بر همهی کسانی که وظیفهای را بر گردهی خویش احساس میکنند تا سکوت پیشه نکنند. شاید فردا، روحانیتی که استقلال تاریخی خود را از دست دادهاست، در کنار قلب مهربانی که به خاک سپرده میشود با خود عهد کند که از دخمهی سکوت و اعتزال بیرون بیاید و مهربانی و وظیفه پیشهکند. به این امید سر به بالین میگذارم، شاید خیابان ولیعصر در روزهای نیامده، زیباتر شود که «زیباترین کودکانمان هنوز بزرگ نشدهاند، زیباترین روزهایمان را هنوز ندیده ایم و زیباترین واژه هایمان را هنوز برای هم نگفتهایم».
محسن عمادی
| < قبلی | بعدی > |
|---|









