In English| En Espa?ol| Add to Google

درآمدی بر اسطوره‌شناسی‌ها

حوزه‌ی عمومی - اين محل اجاره داده‌می‌شود

۱ مسعود بهنود عزیز همین روزها در یادداشتی از جوان‌های ینگه‌ی دنیا نوشت و از حکایت بت و از زنی که در ابهام جنگل گم می‌شود و نیز از دوستان من. راستش من هم مثل خیلی از هم‌سن و سالانم حال و حوصله‌ی دردسر نداشتم و ندارم و برای همین مدت‌ها ساکت بودم. کارم را می‌کردم، شعرم را می‌نوشتم،‌ حضرات هم که شعر سرشان نمی‌شد، کافی بود مطلبی را قدری بپیچانی تا هیچ اتفاقی نیافتد وگرنه به خودم که نگاه می‌کنم از دوستانم گناه‌کارترم. راستی، جرم من چیست؟ جرم من و دوستانم که از من بی‌گناه‌ترند در چیست؟  دو سال پیش از انقلاب به دنیا آمدم. یادم هست که در خانه عکسی از بنی‌صدر داشتیم وقتی رییس جمهور بود، یک روز بی‌خبر با عکس بازی می‌کردم و ناغافل پاره‌اش کردم. انگار که عکس قدیسی را پاره‌کرده باشم، حسابی خدمتم رسیدند. چندماهی نگذشت که بنی‌صدر از مرتبت قدیسی سقوط کرد و دیگر پاره‌کردن عکسش جرم نبود، فضیلت بود. دعواهای سال‌های شصت بود، پدرم روحانی بود، در مشهد و قم طلبگی کرده‌بود، شیفته‌ی بهشتی بود و امام. مدتی شاگردی طالقانی را کرده‌بود و عمامه‌‌اش را آیت‌الله گلپایگانی بر سرش گذاشته بود. خاطرات دهه‌ی شصت، کابوسی است که هنوز در من زنده‌است. گاهی نیمه‌شبان از خواب پا می‌شوم و می‌بینم که برای کسی گریسته‌ام. در دهه‌ی شصت خانواده‌ی مادری‌ام ضدانقلاب شدند، خانواده‌ی پدری‌ام انقلابی دوآتشه. می‌دانستم که دایی‌ام و پدرم نزدیک‌ترین دوستان هم بودند تا پیش از همین دهه‌ی کابوس. هر دو برای انقلاب جنگیده‌بودند. اما مادرم نه سال تمام حق نداشت به دیدار دایی‌ام برود که در کوچه‌ی ما زندگی می‌کرد. ما دزدکی دایی‌ام را می‌دیدیم. پدرم که  رییس انجمن اسلامی محله و ده بود محافظ داشت و یادم هست هروقت به ده می‌رفتیم، زین‌العابدین با کلاشینکوف می‌آمد خانه‌ی پدربزرگم و پدرم را با خود به پایگاه مقاومت می‌برد. گاهی من هم می‌رفتم. چهره‌ی همه‌ی آدم‌ها یادم هست. متاسفانه حافظه‌ی وحشی و بی‌رحمی دارم. صدای زوزه‌ی گرگ‌ها و شغال‌ها بود و صدای گلوله‌ها که در ایوان خانه‌ی مادربزرگم در هم می‌پیچید. چهره‌ی همه‌ی اعدامی‌ها، نام‌ها، نشان‌ها و شهیدان جنگ.
۲ نه ساله‌‌بودم، تلویزیون پر بود از اخبار جنگ. خمینی، بت من بود. قرار بود تا انقلاب مهدی، یعنی تا آخرالزمان بماند. همان سال با بچه‌های مدرسه قرار گذاشتیم مخفیانه از خانه فرار کنیم و برویم در جبهه بجنگیم. یکی از بچه‌ها بغضش گرفت و وقتی می‌خواست از مادرش خداحافظی کند، نقشه‌ی ما را لو داد. از هشت‌سالگی مدام کتاب می‌خواندم. کتاب‌خانه‌ی پدرم پربود از کتاب‌های حوزه و شیرین‌ترین قصه‌های زندگی‌ام را در روایت سیرت معصومین می‌دیدم و آرزویم این بود که در رکاب امام زمان بجنگم. عمامه‌ی پدرم را کش می‌رفتم ، بر منبر می‌نشستم و با لحنی محزون روضه‌ی سیدالشهدا می‌خواندم. نگاه که می‌کنم تا شانزده سالگی همه‌ی آن چندهزار کتاب را خواندم. از دوازده‌سالگی علوم اسلامی را به طور جدی می‌خواندم. عربی‌ام در اندازه‌ای بود و هست که بتوانم فتوحات مکیه‌ی ابن عربی را راحت بخوانم. تا این‌جای قصه، با موجودی عمیقا مذهبی روبرو هستید که سرش را بالا نمی‌کند تا دختران هم‌سن و سالش را ببیند. در همین فاصله‌ی میان دوازده‌سالگی تا شانزده‌سالگی نفر اول مسابقات شعر دانش‌آموزی‌است. می‌خواهد هم فیزیکدان برجسته‌ای شود و هم مجتهد وارسته‌ای باشد. اما در همین فاصله‌ی میان کودکی تا نوجوانی چیزی تغییر کرده‌است. خمینی، به سادگی مرده‌است. مرگ خمینی پایان کودکی من بود. سه روز تمام گریه می‌کردم. این مرگ تا ماه‌ها در باورم نمی‌گنجید و پایان جنگ که از همه‌ی نمادهایی بهره می‌برد که آخرالزمانی بودند: نبرد حق علیه باطل، راه قدس که از کربلا می‌گذشت و نه کربلا و نه قدس که بت من به ناچار زهر نوشید. پچ‌پچه‌ی کشتار زندانیان سیاسی در زندان‌ها. قدرتی که به ناگاه با یک خبر پوچ می‌شود.
۳ جایی نوشته‌ام: «وقتی جن‌زدگان داستایوفسکی را می‌خواندم از دیدن هیبت استاروگين وحشت می‌کردم، یادم نمی‌رود که یک شب کامل زیر تخت خوابگاه دانشجویی درازکشیدم و لرزیدم از وحشتی که داستان سقوط کامو در من ساخته بود. این هر دو، وجوه تاریک و موحش مرا نشانم می‌داد. می‌دیدم که استاروگين و راوی سقوط از رگ‌های گردنم هم به من نزدیک‌ترند و به روزهای نوجوانی‌ام برمی‌گشتم. دوستان هم مسلک آن روز‌های خود را به یاد می‌آوردم که امروز چماقداران و جانیانی هستند که یاران امروز مرا به شکنجه‌ی وحشت به مسلخ می‌برند. اگر عشق نبود، امروز دست‌های من ظلمت بود. دست‌های من دوزخ بود.» شانزده ساله‌بودم که عاشق شدم. پیش‌ترک به خاطر خواندن کتاب‌های شریعتی کتک می‌خوردم و بعدها به خاطر عاشقی. عاشقی برای من تنها در سطحی از غریزه‌ی نوجوانی رخ نمی‌داد، یک اتفاق فلسفی بود. اصلا برای آدم آن روزهای من که نماز شبش ترک نمی‌شد و تا همان روزها موسیقی را حرام می‌دانست، عاشق یک آدم معمولی شدن توجیهی نداشت، باید کل نظام کائنات تغییر می‌کرد تا این پدیده توجیه شود. شانزده سالگی‌ام شکست تاریخ فلسفی سمبولیسم بود در من. می‌فهمیدم که چطور نظامی از سمبول‌ها هویت مرا شکل داده‌است. ذات‌باوری‌ام از بین رفت. فهمیدم که هویتم ساخته‌ی یک نظام نشانه‌ایست. دوباره به همه‌ی متون مذهبی بازگشتم. «یاتی علی‌الناس زمان، من سئل عاش و من سکت مات». از همان تاریخ، فروغ خواندم، شاملو و هدایت خواندم. تکفیر شدم، طرد شدم و در اتاقی کوچک خود را حبس کردم تا روزی شاملو را ببینم و دیدم.
۴ در مقدمه‌ی ترجمه‌ی اسپانیولی فروغ همین حکایات را به زبانی دیگر نوشته‌ام: «نام فروغ فرخزاد را نخستين بار بر كتابي كه عكس زني بي حجاب اسلامي روي جلد آن بود خواندم. شايد دوازده ساله بودم. كتاب در كتابخانه‌ي رها شده‌ي عمويم در روستاي من، امره،‌ خاك مي‌خورد. هرچه فكر مي‌كردم نمي‌توانستم نسبتي بين اين عكس بي حجاب و عموي حزب‌اللهي‌ام پيدا كنم. حالا كه به آن روزها انديشه مي‌كنم، تنها استدلالي كه مي‌توانم پيدا كنم،  اين است كه آن كتاب بيشتر شيطنت روزگار بلوغ او بوده‌است و كتاب فروغ مثل يك كتابچه‌ي ممنوعه‌ي اروتيك راه خود را بر طاقچه‌ي كتاب‌خانه‌اش گشوده‌است و وقتي از آن طرفي بر نبست، در ميان غبار فراموشي ايام رهايش كرد و به شهر گريخت. نام كتاب اسير بود، چاپ پيش از انقلاب.
چند سال بعد در كتابخانه‌ي  كوچك شهري دورافتاده در شمال ايران خود كتابي از فروغ خريدم كه حضور نام فروغ بر جلد كتاب كافي بود تا از پدر مومن‌ام كتك بخورم و كتاب در دست‌هاي او پاره‌شود. تا من مجبور گردم از دكان كوچك ده چسب بخرم و صفحات از هم گسيخته‌ي كتاب را به هم ببندم و مغرورانه رودرروي پدر شعرهايش را بلند بلند بخوانم و مدام فرياد واويلتاي پدر را بشنوم كه كتاب اين فاحشه چيست  كه تو مي‌خواني.»  بندهای پیشین بستر آغاز این روایت‌اند. با این مقدمات می‌خواهم از بازجویان محترم دوستانم و از رهبران فرضی جنبش سبز سوال‌هایی بپرسم.
۵ جرم من چیست؟ طبعا همه‌ی انحراف من از مسیر آرمانی انقلاب با عاشقی شروع شد. پیشنهاد می‌کنم نام حافظ را از کتاب‌های درسی حذف کنید. حالا که علیه علوم انسانی اعلام جرم کرده‌اید، به شما توصیه می‌کنم چند قدم دیگر بردارید و زیربنایی عمل کنید. لازم نیست آن‌قدر دور بروید، زیرپای خودتان را نگاه‌ کنید. من تا شانزده‌سالگی هابرماس نخوانده‌بودم، ویتگنشتاین و مکتب فرانکفورت را نمی‌شناختم. اسم لاک، هابز و پوپر را اصلا نشنیده‌بودم. هرچه خوانده‌بودم از فقه و فلسفه‌ی اسلامی‌ بود. متاسفانه در آن میانه حافظ بود، عین‌القضات بود، سهروردی بود، ابن‌سینا بود، سعدی و باباطاهر و مولانا هم. کتاب مطهری، تماشاگه راز هم دردی دوا نکرد. عشق که می‌آید، ‌مجازی و حقیقی نمی‌شناسد. اگر یادتان رفته‌است سوانح غزالی را بخوانید، همان‌که به فتوای برادرش فلاسفه را به قتل آوردند. وقتی می‌نویسم جنبش سبز، جنبش زندگی‌است، از همان امری سخن می‌گویم که در قاموس شما جایی ندارد. معصوم‌ترینتان، شاید یکی از دوستان قدیمی من باشد. کسی باشد که در نوجوانی‌های من زندگی می‌کند. برادر من، جلوی زندگی را نمی‌شود گرفت. زندگی مجازی، از هم می‌پاشد. از آغاز کودکی من، سعی کردید اسطوره بسازید، قداست بیافرینید و بر محور همین قداست‌ها ‌قضاوت کنید. یک‌بار به واژه‌سازی‌هایتان نگاه‌کنید. چه می‌شد اگر خمینی، آقای خمینی بود، نه امام خمینی؟ چه می‌شد اگر با دعای «تا انقلاب مهدی»، دعوی خاتمیت نمی‌کردید؟ حتما شنیده‌اید که اوایل انقلاب وقتی شعار «مرگ بر ضد ولایت فقیه» را جلوی بعضی مراجع سر می‌دادید، دادشان در می‌آمد، چرا که بخش مهمی از مرجعیت شیعه را به مرگ می‌کشاندید و کشاندید. سعی کردید، یک پدیده‌ی تاریخی را به عرصه‌ی اساطیر پرتاب کنید و از قدرت اسطوره‌ها کیسه بدوزید. حالا انسان‌های زنده روبروی شما ایستاده‌اند، انسان‌هایی که جرمشان این است که نمی‌خواهند مجازی باشند. آن‌هایی که امروز بازجویی می‌شوند، همان کودکانی هستند که نیت پنهان شما را از روایت اساطیر نمی‌دانستند، آن‌ها در همان نظام نشانه‌ها زندگی کردند، آن را باور کردند ولی راستش جلوی زندگی را نمی‌شود گرفت. اگر روزی رولان بارت با نوشتن «اسطوره‌شناسی‌ها» نیت پنهان پشت تبلیغات کالاها را آشکار کرد و این دستگاه اسطوره‌ساز بورژوازی را عریان کرد، امروز من به عنوان یکی از بچه‌هایی که در همین دستگاه اسطوره‌ساز شما زندگی کرده‌ام، تصمیم گرفته‌ام اسطوره‌شناسی‌های زندگی سی‌ساله‌ی خودم را در انقلاب اسلامی بنویسم. چرا که می‌دانم متاسفانه رهبران فرضی جنبش سبز هنوز می‌کوشند، از واژگانی استفاده‌کنند که سخت خطرناک است.
۶ وقتی جناب کروبی در صحبتش از عبارت «شعارهای انحرافی» استفاده کرد، وحشت کردم. وقتی آقای موسوی مدام به نوستالژی انقلاب پنجاه و هفت ارجاع می‌دهد،‌ تنم می‌لرزد. دوستان من، خلق دستگاهی عمیقا افلاطونی از انقلاب پنجاه و هفت موحش است. انقلاب پنجاه و هفت یک پدیده‌ی تاریخی است، نه یک ایده و مثل افلاطونی. خمینی یک شخصیت تاریخی است، نه یکی از خدایگان المپ. واژه‌ی انقلاب به تغییری در یک ساختار اجتماعی-سیاسی اشاره می‌کند. گذر از یک انقلاب به یک نظام سال‌ها پیش اتفاق افتاده‌است. اگر شما سن و سالتان بالای پنجاه است و در حسرت عشق بیست‌سالگی خود می‌سوزید، دلیل نمی‌شود که سلسله‌ی سهراب‌کشی را در این موقعیت تاریخی ادامه دهید. دوستان من، استفاده از واژگانی چون احیا و بازگشت به هیچ وجه معصومانه‌نیست. وقتی این عبارات را به کار می‌برید مدام به گذشته ارجاع می‌دهید برای ساخت آینده. بی‌شک نیاز داریم که آینده را در گفتمانی پیوسته با گذشته خلق کنیم ولی معنی وجود روایت و گفتمان تاریخی به معنای بریدن امروز به الگوی دیروز نیست. ما با انسان‌هایی سروکار داریم که خون در رگ‌هایشان جاریست، جسم دارند،‌ نفس می‌کشند، ممکن است در اسطوره‌ی امت شما نگنجند. ولی همه‌ی آن‌ها شهروند یک قلمرو جغرافیایی هستند، با هم هوایی را به اشتراک می‌گذارند. به عنوان یکی از همین آدم‌های زنده، یکی از همین شهروندان از شما خواهش می‌کنم در به‌کار بردن واژگان دقیق‌تر باشید. به قول شاملو، نیمی از تعهد یک نویسنده، تعهد به زبان است. اگر داریم جنبش سبز را با زندگی‌‌مان می‌نویسیم، نیمی از تعهدمان، تعهد ما به زبان‌ماست. چرا دقت نمی‌کنید؟

پس‌نوشت: شماری از دوستانم بر این باور بودند که نگرانی من درباره‌ی رهبران فرضی جنبش سبز بی‌مورد است. با این خوش‌خیالی موافق نیستم. ایران یکی از پیچیده‌ترین قلمروهای جغرافیایی است، نه فقط به خاطر تاریخ بلند و کج و کوجش، نه حتی فقط به خاطر پراکندگی انواع تفکرهای متضاد و گاهی متنافض‌اش که گفتمان حقوق بشر و آزادی در آن اگر نگوییم وجودندارد که حداقل می‌شود گفت عمر درازی ندارد. در ایران معمولا هرکسی کنترل روایت را به دست بگیرد، پادشاه می‌شود. این تفکیک رهبر استراتژیک از رهبر ایدئولوژیک یک تفکیک قدیمی است. متکی بر تفاوت و فاصله‌ی میان ایده و عمل. به یاد بیاورید که خمینی در نوفل لوشاتو حکومت آینده‌ی ایران را دموکراسی به همان شکلی که در غرب مرسوم است خواند. به یاد بیاورید که ایشان حضور در سیاست را نپذیرفتند و راهی قم شدند. حتی در ساخت مرجعیت شیعه، ایشان نمی‌توانستند رهبر ایدئولوژیک باشند چرا که اعلمیت نداشتند و در بهترین حالت از او اعلم‌تر کم نبودند. اگر قرار است با همین مدل تفکیک ایده و عمل پیش برویم تنها باید نگران روایت جنبش باشیم. دلایل بسیاری برای امیدواری داریم، اما تاریخمان، نگرانی‌ها را هم بی‌مورد نمی‌داند.      

محسن عمادی

نوشتن نظر
Your Contact Details:
نظر:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img]   
:D:angry::angry-red::evil::idea::love::x:no-comments::ooo::pirate::?::(
:sleep::););)):0
Security
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.