رسانه، پیام است؟
یکشنبه ۰۸ نوامبر ۲۰۰۹ ساعت ۱۴:۱۳
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
دیشب از انتظار مینوشتم، از انتظار پشت درهای زندان و بعد دیدم چقدر دلم تنگاست. برف و مه همهجا را گرفته، نیمههای شب رفتهبودم کنار دریاچهی یخ زده قدمی بزنم، خیال کردم یخ دریاچه سفت است، سنگ درشتی را بلند کردم و کوبیدم روی یخ، آب از آب تکان نخورد. گفتم خودم امتحان میکنم. یک قدمی دور نشدهبودم که یخ شکست و من در آب فرورفتم و اگرنبودند سنگهای درشت کنار دریاچه شاید در اعماق آب یخ زده بودم.
صبح آمدم و نامههای شاملو را برداشتم که اسکن کنم. تمام روز در فاصلهی میان کلمات سرگردان بودم. به عبارت دلتنگی فکر میکردم. میدیدم که این واژه انگار بخش جدا نشدنی هویت من است. من همیشه دلتنگام. بعضیها این عبارت را از سر تعارف به زبان میآورند. میتوانند یک نامه را با آن شروع کنند یا تمام کنند، درست مثل همهی عباراتی که به آب و هوا برمیگردد که فقط درآمد سخناند یا گذرگاههای عبور از یک گفتار به گفتار دیگر. در من یک حالت دائمیاست. بسیار شده که کنار کسی نشسته باشم و در همان دم دلتنگ او باشم. راستی در دلتنگی من چه چیزی پنهان است؟ هراس؟ هراس از ناپایداری؟ زندگی من پر از ناپایداری بودهاست. شادیهایی که ابدیتشان نیم ساعت بود. تلخیهایی که یک لبخند یا نوازش از من ربود. نمیدانم، روزی که اینجا را ترک کنم، برای این سنجابهای کوچکی که روبروی من از درختها بالا میروند، دلتنگی میکنم. احساس میکنم در همهی جهان پراکنده شدهام. گوشهای از من در دهکدهی کرج است، در نور اتاق نشیمن، در کتابخانهی طبقهی بالا، گوشهای در کافهتراس واههاست و در طعم قهوهاش، گوشهای در روستای من است و در نصیحت و شور مادربزرگم، یا در وسواس و مهر پدرم، در صدای مادرم، در طعم ساز نیما، در ذکاوت و حضور کلارا، در احساس گرم خانه کنار ناهید و سیاوش و مهری و سمن، در همهی کسانی که فقط یکبار آنها را دیدهام و در صدای تو وقتی تلفن زنگ میخورد، زنگ میخورد و پس از تقلای مدام جریان برق در سیمهای تلفن، گوشی را بر میداری و میگویی تازه رسیدهام. شاید دشواری هستیام در همین دیدن است. دوست داشتن دشوار است، اگر در لحظه و در مکان حاضر باشی و جسمیت حضور را لمس کنی، آنوقت همیشه چیزی از تو در آن زمان و در آن مکان به جا میماند. چیزی که هرگز به تو بر نمیگردد. خیال میکنم وقتی مرگ بیاید، میتواند فقط یک دلتنگی را با خود ببرد، از دست او ساخته نیست که مرا در همهی مکانها و زمانها و انسانها گرد بیاورد و با خود ببرد. من خاطراتم نیستم، چرا که خاطرات جسمیت خود را از دست دادهاند. اما شاید دلتنگیهایم باشم. آن روز، آن اتاق، آن دم که وسایل رضا را میبردند و حجت همراه شجریان آواز میخواند که بهار دلکش رسيد و دل به جا نباشد و خلیل سرگردان بود و مزی سعی میکرد در سکوت همه را تسلی دهد و من که فیلم میگرفتم... امروز، آنروز بودم.
به خاطرم گذشت که سطرهایی از نامههای شاملو را بیاورم. مدتهاست این حس نامهها را کم دارم. انگار همه دست از دیدن برداشتهاند. رسانه، پیام شدهاست. عبارت تلخ مکلوهان. پیام، هیچ است. رسانه، باید برساند، کسی را که آن سوی خط ایستادهاست تا به آن کسی که در این گوشه انتظار میکشد. نامهها، در آدابی که دیگر فراموش شدهاست، جسمیت دیگری را به ما میرساندند. فراموشی، صفت بارز فرهنگ رسانههاست. شعر، اطلاعات نیست. داده نیست. صدا، نفس، نوازش، دستخط، ردپا، لرزش و چشمبهراهی پشت این فاصله، این برف، این مه و شبی که چه زود رسیدهاست و سطرهایی که چه روشن لمسشان میکنم:
- از وصول نامهات چنان احساسی از خوشحالی به من دست داد که با هیچ چیز در این سالهای اخیر قابل مقایسه نبود.
- اگر بدانی هر نامهات سببساز چه مقدار شادیاست، پستخانهی مبارکه را دربست اجاره خواهی کرد. بهخصوص آن نامهها که زودتر میرسند.
- باری امید است و آدمیزاد، فرداها را از ما نگرفتهاند
- در یک روز دو شادمانی یک خرده اسراف بود که هم صدای مهربانت را شنیدم و هم دو ساعت بعدش نامهات را دیدم.
- هیچ چیز به اندازهی رسیدن نامههای تو مرا خوشحال نمیکند
- دلم برای تو و همهی عزیزان پر میزند.
- پس از ماهها چشمانتظاری نامهات رسید.
- نامهی جانانهات رسید. ابتدا حجم چشمگیرش خوشحالم کرد و بعد مایحتویاش که کلمه به کلمه و سطر به سطر، آرامبخش خاطر نگرانم بود. راستی که بیمار بودم و نامهات نوشدارو بود.
- از صبح توی اتاق کار من که جلوخانهاست و به معبر نگاه میکند مینشینیم، ظاهرا هر دو سرگرم کارمان هستیم، به همدیگر چیزی نمیگوییم و به روی هم نمیآوریم اما هردومان زیر چشمی مراقب خیابانیم که چه موقع جیپ ادارهی پست میرسد!
- من برای آسودن و پا به سینهی دیفال کوفتن ترک یار و دیار نکردهام! سرنوشت، دربدریاست و با آن به نحوی راه میآییم.
- قربانت بروم، دو نامه با هم وصول میفرمایی. علتش آن است که آن یکی را به دلیل کمبود تمبر عودت دادهاند و مجددا باید به صندوق بیاندازم.
- بالای کاغذ تاریخ نامه را گذاشتم و ناگهان متوجه این نکته شدم که وقتی نامه به دست تو برسد، درست یک سال از این غربت کثیف گذشتهاست...سالی که هرروزش یک سال طول کشیده...
- مدت درازیاست که نتوانستهام برایت خطی بنویسم. بی دل و دماغی از یک طرف و نبودن پست و وسایل ارتباط از طرف دیگر مانع این تنها خوشی ما در عالم غربت بود.
| < قبلی | بعدی > |
|---|









