یه شب ماه میاد
پنجشنبه ۰۵ نوامبر ۲۰۰۹ ساعت ۲۳:۰۲
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
۱ سالها پیش یادداشتی از امبرتو اکو میخواندم که روزگار دانشآموزی خود را توصیف میکرد. حکایت امبرتو در زمان سلطهی موسولینی میگذشت، تمام اروپا در آتش جنگ میسوخت، گرامشی کشته میشد، موراویا در کوهستانها فراری بود. امبرتو اکو، دانشآموز درس خوانی بود که ناچار بود به ضرب تشویق معلمان و اتوریتهی حاکم، بیانیههای حزبی را در فضای عمومی بخواند. این تجربه را با همهی وجودم لمس میکردم. تصاویر روزگار دانشآموزیم پیش چشمانم رژه میرفتند. مسجد جامع ساری، شاگرد اول مدارس ساری پشت بلندگو قرار میگیرد و بدون آنکه معنای دقیق بیانیهی ضداستکباری را بفهمد آن را با صدایی بلند برای همهی دانشآموزان میخواند. تشویقهای معلمان، رضایت از اجرای نقشی در کانون دید همگان و پخش تصویر این پسر کوچک در صدا و سیمای محلی. معصومیت و بیخبری کودکی، استحکام صدای یک کودک که از حزب دفاع میکند، این همان چیزی بود که حکومت برای تبرئهی خود بدان مدد میجست. این دانشآموز، که آن روز یک بیانیهی حزبی را با صدای بلند میخواند، در دورهی دبیرستان عاشق شد، خوانندهی شعرهای شاملو شد و آرام آرام از کنگرههای شعر دولتی طرد شد. آن روزها نام شاملو، برابرنهاد ارتداد بود. من از سابقهای با تمایلات چپ به روزگار دانشجوییام قدم نهادم. همان روزهای اول دانشگاه، حجت شریفی را دیدم. پسری نمازخوان، خوشصدا، رفیق و پرجنب و جوش. ما، همهی شاگرد اولهایی که یکروز بیانیههای حزبی را در مساجد شهرمان میخواندیم، دور هم جمع شدهبودیم. دانشگاه صنعتی شریف، خوابگاه زنجان، خوابگاه طرشت. من شاملو میخواندم، بتهوون و بیزه گوش میدادم، حجت، حافظ میخواند، شجریان و شهرام ناظری گوش میداد. تعلق به چپ در ایران یک تجربهی رمانتیک است. قهرمان من، لورکا بود، چهگوارا بود، گرامشی بود، سیاهکل بود. دلم در سودای مبارزه میسوخت و مبارزه برای من بدون تفنگ، بدون عشق و گل سرخ، بدون ترانهی کولیان رنگی نداشت. حجت، پرشور بود، مهربان بود اما رمانتیک نبود.
۲ دو سال پیش از دوم خرداد، مشفقان توصیه میکردند که روزنامهای دور کتابهای شاملو و هدایت بپیچم تا برایم پروندهسازی نکنند. تجربهی امرممنوع، سرشار از لذت است، لذتی که دوم خرداد از من گرفت. با فرامرز حجازی بود که انجمن اسلامی دانشگاه شریف رنگ دیگری به خود گرفت. فرامرز که یک سال پیش از ما دانشجو شدهبود، کانون شعر شریف را از نو راهانداخت، دبیر انجمن اسلامی شد. من، از هر چه نام اسلامی برخود یدک میکشید، میگریختم. در کنگرهی شعر فروغ بود که با فرامرز دوستی به همزدم، شگفتزده از پدیدهی نوظهوری که نمیتوانستم پیشبینیاش کنم. یک سال پیش از دوم خرداد، فرامرز با برگزاری کنگرهی شعر فروغ همهی ایماژهای مرا درهم میشکست. پرشور، با سری دیوانه و عاشق، در کنار همهی اینها مومن، نمازخوان. قهر تاریخی چپ، نمیگذاشت به عضویت انجمن اسلامی درآیم، اما در کانون شعر، در خوابگاه، لذت دوستی و مهر فرامرز را زندگی کردم. فرامرز و حجت برای اولین بار کوشیدند که انتخابات انجمنهای اسلامی را عمومی کنند، این امر یعنی، من هم، با همهی تمایلات متفاوتم میتوانستم در انتخابات دانشگاه رای بدهم. انجمنهای اسلامی که یک روز کانون گزینش و تصفیههای حزبی محسوب میشدند، با همین تغییر به ظاهر کوچک، در برابر نهاد دیگری قرار گرفتند که امروز به قلع و قمع و کشتار مردم سرزمینم مشغول است. خاتمی، اولین سخنرانی انتخاباتی خود را در شریف کرد. سالن ابنسینا کانون جنگ بود، بسیج با سلاح ادعای ارتداد و وابستگی به استکبارجهانی دیوارهای سالن ابنسینا را تصرف میکرد، انجمن اسلامی از رویای آزادی مینوشت از حقوق بشر و از تغییر. دوم خرداد، کتابهای ممنوع مرا، از پستو در آورد. گروه «دانشجویان منتظر» ناگهان محو شد، گروهی که با چماق به جان بچههایی میافتاد که شلوار جین میپوشیدند و پیراهن آستین کوتاه رنگی بر تن داشتند.
۳ سی سال پیش در سیزدهآبان گروهی از دانشجویان رومانتیک، از دیوار استکبار جهانی بالا رفتند، تا انتقام یک تاریخ را از یک بنا و چند انسان بیپناه بگیرند. این بنا، با عبارت لانهی جاسوسی پا به عرصهی شیاطین گذاشت و برای واژهی تسخیر الگویی تاریخی خلق شد. قدرت حاکم، دایرهای از استعارات میآفرید و این دایره، ما را از کودکی محاصره میکرد. به دست ایدئولوژی حاکم، زبان فارسی دوشقه میشد، کلمات یا به عرصهی محو و ممنوع ظلمت تبعید میشدند یا به عرصهی شکوه امپراتوری خیالی اسلامی. پایهگذاران انجمنهای اسلامی سیسال پیش، از دیواری بالا رفتند تا نشانههای ظلمت را از یک جغرافیا و یک زبان قلم بگیرند. امروز از کردهی خود پشیماناند، چرا که دیگر رومانتیک نیستند. معصومیت شور رومانتیک جوانیشان، امروز جای خود را به جاافتادگی و عقلانیت سالخوردگی دادهاست. جوانان دیروز، سیسال وقت داشتند تا اشتباه کنند و از اشتباهاتشان یاد بگیرند. اشتباهات آنها، کودکی ما را از ما گرفت، با جنگ، با کشتار زندانیان سیاسی، با هراسی که در اعماق جان ما خانهکرد از کلام ممنوع، از آرزوی محال آزادی. شب است، در اتاقمان نشستهایم، چای مینوشیم و ضبط صوت قراضهام، «امشب شب مهتابه» را زیر لب زمزمه میکند. در میزنند، سعید است، از اعضای بسیج. معترض است به ترانهای که بر سردی فضای خوابگاه رنگ میپاشد. میخواهد ترانه را از ما بگیرد. چند صباحی از دوم خرداد گذشته است و ما دیگر میتوانیم سربهسرش بگذاریم، میتوانیم به او شیرینی تعارف کنیم، روزی که استیضاح مهاجرانی بیاثر میشود. تصویر آنشب و مجادلهی ما و سعید بر سر یک ترانهی عاشقانه بیان نمادین نبردیاست که امروز در خیابانهای کشورم جاریاست. دو سال بعد، ما در کوی دانشگاه، گاز اشکآور میخوریم و برای مبارزهای بزرگتر آماده میشویم. کویدانشگاه، همهی ایماژهای رومانتیکم را از من میگیرد. در روزهای کوی دانشگاه است که پختگی و مهر حجت را بیش از پیش لمس میکنم. بیغل و غش، دلسوز و سراسر با دغدغهی وطنی که زیر چکمهی سعیدها شرحهشرحه میشود. فردای روزی که کوی دانشگاه «تسخیر» شد، سعید در تلویزیون روبروی خامنهای زانو زدهاست. سعید سالها بعد یکی از مسئولین دولت احمدینژاد میشود، حجت در شرکتی از عرق جبین خودش نان میخورد. فرامرز از خستگی کار، دیگر نای شعر نوشتن ندارد.
۴ اندیشیدن در کشور من، یک امر سیاسی است. نفسکشیدن، عاشق شدن، ترانه و شعر، همه سیاسیاند. اگر افلاطون، شعر را از آرمانشهرش اخراج میکند تا فلسفه را گفتمان مسلط زمانه کند، گاندی، کنش انسانی سیاسی را بدون تجربهی شعر محال میداند. با تعاریف افلاطونی سیاست، جنبش سبز، در تاریخ تجربهی سیاسی زندگی نمیکند. نه تکرار مشروطه است، نه تقلید از انقلاب پنجاه و هفت. جنبش سبز، جنبش زندگیاست در بطن تعاریف کهنهی سیاست. هستی شعر است. شعر، به دنبال لمس بیواسطهی اشیاست. جهان را عریان میکند از گرد و خاک نام و تاریخ. جنبش سبز، واژهی شهید را به اصل خود برمیگرداند. قهرمان از جایگاه ناملموس و محو خود، به خیابانهای تهران پا میگذارد و همه میشود. دیگر نه روز قدس مال حاکمیت است، نه سیزده آبان، نه شانزدهآذر و نه هیچ مناسبت دیگری در تقویم تاریخی ایران. دیگر هیچ مراسم مذهبی به حاکمیت تعلق ندارد. جنبش سبز زبان زندگی روزمره و حیات اجتماعی را در اختیار گرفته و کلمات را به اصل خود برمیگرداند. شعر جنبش را ما همه مینویسیم. وجود تاریخی فرامرز و حجت الهامبخش نوشتن این شعر است. اثبات امکان نوشتن شعر است در خیابانهای شهر، در کج و کوج ساختمان سیاسی و ویرانههای تاریخ ایرانزمین.
سه ماه پیش، فرامرز بیسر و صدا در تهران درگذشت. خندههایش ، زنگ صدایش و اشتیاق بیپایانش را برای زندگی در کوچههای خاطراتم به ودیعه گذاشت و رفت. همانقدر که دلم میخواست، شاملو زندهبود و این روزها را میدید، حسرت حضور فرامرز هم با من است. شاملو در روزهای کوی دانشگاه سخت بیمار بود. دلواپس و منتظر،همهی روزها را با ما زندگی میکرد.
۵ بعد از کودتای بیست سوم خرداد، خیابانهای مردهی تهران، به معجزهای زنده بدل شدهاست. اعجاب و شگفتی در رگهای شهر جاری است: درخیابانها و بر بام خانهها، سطرهای کاغذی که حضور ما، در آن شعر میآفریند. دیروز حجت را دستگیر کردند. کابوس دیرینهای که تعبیر شد. هر وقت شعری نوشته میشود، تن مرگ میلرزد. رعشهای که اینک بر تن جباران افتادهاست، فقط طنین ارادهی شاعری را مجسم میکند. کابوسهای من شخصیاند،خصوصیاند. تمام لحظاتی را مجسم میکنم که با هم در بلوار کشاورز راه میرفتیم و تا بهار دلنشین زمزمه میکردیم. همهی آوازهایی که با هم خواندیم، همهی لبخندها، اشکها و عاشقیها از دنیای خصوصی من پا به عرصهی عمومی شعر میگذارند. خوانده میشوند در خیابانها. ترانه میشوند بر لبها. حجت، اگر در زندان، به هرچیزی اعتراف کند، همهی ما میدانیم که معنای اعترافش را باید به «سراومد زمستون» تعبیر کرد، باید تکتک کلماتش را «آه! ای الههی ناز» خواند. اگر روزی هیتلر، کوشید کل واژگان زبان آلمانی را پیرایش کند، این زبان از دل آشویتس، پل سلان را در خود پرورد، بوبروفسکی و باخمن آفرید. امروز اگر، جباران سرزمین من، بخواهند معنای واژهی حجت را به ضرب شکنجه، به زور پرونده، در فرهنگ لغات زندگی مردم عوض کنند، از این کار طرفی برنخواهند بست. تنها نگران، تن نازنین حجتم و لبخند شیرینش که امید دارم هرچه زودتر از آن دخمه بیرون بیاید و دوباره با ما بخندد. حجتالله شریفی،همچون نامش حجت خداست و شرافتش در عرصهی زندگی سیاسی ایران کمنظیر است. دیروز جباران دوباره ثابت کردند، که با هرچه حجت خدا و شرافت انسان دشمنی تام و تمام دارند.
۶ حجت! دوست همیشگی، دل آن نداریم که گزندی به تو برسد. برای همهی ما، دوستان قدیمیات، همیشه عزیزی، خودت و نفیسهی مهربان ، یار شیرین و همسر نازنینات. زودتر برشان گردانید. خیابانهای شهر، نبض تپندهی جنبش سبز، همهی کلمات این شعر پرغریو، امر میکنند که حجت را،نفیسه را و همهی عزیزان دربندمان را آزاد کنید.
محسن عمادی
آبان ۸۸
| < قبلی | بعدی > |
|---|









