تولد
چهارشنبه ۰۴ نوامبر ۲۰۰۹ ساعت ۰۰:۲۷
حوزهی عمومی - اين محل اجاره دادهمیشود
امسال در روز تولدم برف بارید. هیچ وقت فکر نمیکردم صبح روز تولدم، وقتی قراراست سوار دوچرخهام شوم، باید تنش را از برف برهنه کنم. ظهر اما آفتابی بود. پیغامهای تبریک را میدیدم، اما از من دور بودند. انگار آنها هم محو شدهبودند. باید آنها را میتکاندم، همهی نامههایی را که جسمیتشان در جغرافیای دیگری جاماندهبود. و راستش اهل فلسفه نیستم که مجردات و ایدهها بتوانند شادم کنند. کلارا، برایم شعر و دو فرشته فرستاد، فرشتههایش از دورهی رنسانس میآمدند، دنبال فرشتهها را گرفتم تا ببینم کجا میتوانم یک سال رفتهام را لمس کنم. ماسولینو، نخی شد که مرا به ماساچیو رساند و در تجسم هبوط ماساچیو بود که چیزی از تراژدی لمس میکردم، فرشتههای ماسولینو، معصومتر از آن بودند که باشند، ولی فرشتهی سرخ شمشیر بهدست ماساچیو بر دروازهی خروجی بهشت، واقعیتر بود. میتوانستم به روشنی ببینم که در آن مرز، چه چیزی از من جا ماندهاست. ماساچیو در بیست و هفت سالگی مرد، با زهر کشتهشد. به قدر کافی شخصیت تراژیکی داشت که فرشتههایش یخ نباشند. دربارهی استعارههای گناه نخستین مینوشتم و رابطهی آنها با تم سقوط که در شعر مدرن یک تم بنیادی است و هدیهی تولدم بعدتر رسید، انگار هنوز در راه بود، دوری و دشواری گذر از مرز، از استعارههای مرز، از مرزهای شهود و تجلی، زمین و بهشت، او را به تعویق میافکند. چند خط بیشتر نداشت: هر بار که نوشته ای از تو می خوانم باور می کنم که کلمه هنوز زنده است در من و امیدوار می شوم که دوباره خواهم نوشت، شعری به بلندی شبهای عشق بازیمان. سطرهایی که مرا به حکایت اورفئوس پیوند میداد. نخی که از شبهای بلند عشقبازی ما، تا مویهی اورفئوس و ظلمت جهان زیرین میرفت. از برف، به فرشتههای برف، از فرشتهها به مرز بهشت و زمین، از مرز به زهر کشندهی ماساچیو و از زهر به کلمه و از کلمه به شبهای بلند عشقبازی و از شب به اوریدس میرسیدم. سر بر نمیگرداندم و نخ آدریان مرا به عرشهی یک کشتی میکشاند که در آن ماریا زامبرانو از اسپانیا به آمریکای لاتین میگریخت. سال هزار و نهصد و سی و شش است، سال مرگ لورکا. آن کشتی حالا روی میز من است. پیش از آنکه به راه افتد، صدای تو را شنیدهاست. کلمه را حمل میکند. کلمهای که هنوز زندهاست. سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت است.
| < قبلی | بعدی > |
|---|









