دو شعر
یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹ ساعت ۱۰:۲۰
۱
این عکس را پیدا کردم.
زنی به سویت میآید
انگار دستهایت
آنجا که من بیمصرف میافتم، او را دیدار میکنند.
بیرحم است،
حتی هوای دور و برم
و اشتهایی تازه
از چشمهای حیوانیات سر میرود.
همهی زندگیام در سفر بودهام انگار
آخرین نامهات
از سالها پیش
میگوید هیچ چیز تمام نشده است.
بر میگردم
به شهری که قرار بود در آن زندگی کنیم
این عکس را پیدا میکنم
زنی به سویت خم شده است
چشمهایت به جایی میرسند
که من در آن فقط غریبه ام.
خواسته بودم چنان باشم.
انگار همیشه در سفر بودهام.
دیروز، تازه از کشوری گذشتم
که تو در آن زندگی میکنی.
میدانستم هرگز پیدایت نمی کنم
می دانستم هیچوقت پیدایت نکردم.
ماه نو را دیدم
بازو به بازوی ماه کهنه
میخواستم
بازو به بازوی تو باشم و
تو، دست در دست من باشی.
شعر از سوزان ماسگریو، ترجمهی محسن عمادی
۲
گفت: این شعرها، این شعرها
هیچ عشقی در خود ندارند.
اینها شعرهای مردی هستند
که زن و بچهاش را ول میکند
چون نمیگذارند درس بخواند.
اینها شعرهای مردی هستند
که مادرش را میکشد تا ادعای وراثت کند.
این شعرها را مردی نوشته است
مثل افلاطون
که هرگز منظورش را نفهمیدم
ولی همیشه مرا آزار دادهاست.
مردی که ترجیح میدهد با خودش بخوابد
تا با یک زن.
مردی با چشمهایی که چاقوی دودستهاند
با دستهای جیب بر
پوشیده از آب و منطق و گرسنگی
که هیچ عشقی در آنها نیست.
مثل آواز پرندهها نیستند، دل ندارند.
ابلهند مثل برگهای نارون
اگر عاشق هم باشند،
وسعت آسمان آبی را دوست دارند و
هوا و ایدهی برگهای نارون را.
عشق به خود، همیشه پایان است
نه آغاز.
عشق، دوست داشتن آواز چیزیاست
نه دوست داشتن خود آواز یا آوازخواندن.
زن گفت: این شعرها...
مرد گفت: تو زیبایی!
این عشق نیست، حق با او بود.
شعر از روبرت برینگهارست، ترجمهی محسن عمادی
| < قبلی | بعدی > |
|---|









