A Name For Nobody
شايدهبوط
عشاق فواحش شادند
بشاشاند و چاق
بازوهاي من اما،
تاول زدهاند از بغلکردن ابرها
شکر میگذارم
ستارههای بی همتای شعلهور در اعماق آسمان را
چرا که چشمان حريصام فقط
خاطرات خورشيدها را میبينند
به عبث آرزو داشتم که بيابم
مرکز و انتهای فضا را
هنوز هم نمیدانم
که زير کدام چشم آتشين
بالهايم میشکنند
سوخته در عشق به زيبايی
نمیتوانم بهرهای داشتهباشم
از افتخارِ باشکوهِ نامِ خود بخشيدن
به مغاکی که
گورم خوانده خواهد شد
شعر از بودليار- برگردان محسن عمادی
اسب و باران
چشمهايت را که میبندی
اسبم روی دوپا بلند میشود
پلنگ دور ده میگردد و
اجنه برای هم سنگ پرت میکنند.
تو اما هرشب میبينی که من ديکتاتوری را کشتهام
که هرشب تحت تعقيبم.
گاه و بیگاه چشمانت را میگشايی
مرا میبينی در مرخصی از زندان
و شايد برخاسته از گور
من اما اسبم در اصطبل است
پلنگ در نگاهم
و اجنه در جيبهايم پنهان شدهاند.
بيرون باران میبارد و تو نگاهم میکنی
معلوم نيست چرا اسبم پا به در میکوبد و شيهه میکشد
پلنگ نگاهم را از هم میدرد و من میگريم
دست در جيب میکنم و هيچ جنی آنجا تکان نمیخورد
سردی فلزی تفنگی را از جيبم بيرون میکشم
و رو به باران شليک میکنم
پردهی روز میافتد
سرت را لای دو دست میگيری و قلبت تندتند میزند
غريبهها در را از جا میکنند و مرا با خود میبرند
کشان کشان روی پلهها، آسفالت خيس و کاغذها
جايي در ميانهی کلمات فرمان آتش کاغذ را میسوزاند
بيرون باران میبارد و تو نگاهم میکنی
من مثل هميشه از گورم برمیگردم.
مطالب بیشتر...
- مرثيه
- کوتاه
- معنی غم
- عاشقانههای ماريچيکو
- يتيمان شب
- کوتاه
- ما نزديکيم
- کوزيما واگنر
- دهان تو
- زمستان
- به باران اين روزهای تهران
- قضيهی دونژوان
- مرگ
- پارمنيدس
- تغيير
- OK
- نوستالژی
- ماه و عفاف
- صنوبر لرزان
- لباس
- شب پلنگ
- آب و آتش
- مردی که روی پلی قدم می زند
- آن روی که در يار است
- شعرخوانی يک سگ
- یک روز بارانی در يک تقويم
- روزی که افلاطون گريست
- دستت پر از ساعات
- آن راز تهی
- به سلامتی پرومته
- آنها هنوز نقاشي ميكشند
صفحه 205 از 221









